زندگی منفی یک

 

پیشنهاد خواندن یک کتاب خوب


وقتی یه کتاب خوب می خوونی یا یه فیلم خوب می بینی صبح که بیدار میشی یه حال خوب داری یه حس خوب. انگار دیشب یه جای خوب بودی کنار آدمهای خوب بودی. من صبح وقتی چشمم رو باز کردم این حال و روز رو داشتم. یه کتاب می توونه انقدر خوب باشه که یه نفس بخوونیش ، یه کتاب می توونه انقدر خوب باشه که تمام روز فکرت رو درگیر کنه . یه کتاب می توونه انقدر خواندنی باشه که که دلت نیاد تمامش کنی. که اس ام اس بزنی به نزدیک ترین دوستت که اگه گذرت افتاد به شهرکتاب حتما اینو بخر و بخوان...


این‌طوری است دیگر، از کنار بعضی کتاب‌ها به‌راحتی نمی‌شود گذشت...
در بیست‌و‌هفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، " زندگی منفی یک" پُر فروش‌‌ترین کتاب‌ نشر ققنوس بوده...


زن ها، به همین سادگی چیزی رو فراموش نمی کنن. هیچ وقت نباید گول ِ خنده هاشون رو بخوری. ساکت که شدن باید بدونی آرامش قبل از طوفانه. هرچی ساکت تر، خطرناک تر. اون وقته که باید بیشتر ازشون بترسی.

 


یادش است یک بار دل به دریا زد و از مادرش پرسید:" من چرا شبیه تو و بابا نیستم؟" هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، یادش مانده که مادرش جوری بهش چشم غره رفت که کم مانده بود شلوارش را از ترس خیس کند. حالا که فکر می کند می بیند حتما" همان موقع هم مادرش دل خوشی از باباش نداشت که گفته بود:" حالا اون بابای پفیوزت مگه آلن دلونه که بخوای شبیهش باشی." این را گفته و در را پشت سرش محکم به هم زد و رفته بود توی حیاطی که برف تمام موزاییک هایش را سفید کرده بود تا به بهانه تمیز کردن حیاط در خلوت گریه کند تا کمی سبک شود. وقتی یادش می افتد که تا مدت ها دنبال این بود که بفهمد معنی " پفیوز " و " آلن دلون " چیست، لبخند به لبش می نشیند. 


آدم باید همیشه یه کسی رو توی این زندگی کوفتی داشته باشه که بتونه بابهونه و بی بهونه جلوش گریه کنه. راحت. بدون اینکه قضاوت بشه...


آدم هایی هستن توی زندگی، نه نزدیک، که گاهی حتی هزار فرسنگ اونور تر، ولی انگار این آدم ها همیشه باید باشن، چسبیده به تو، چشم تو چشم با تو، همنفس با تو. این آدم ها انگار حق تو هستن، مال تو هستن و تو امروز برای من این نقش رو داری و امان از وقتی که این آدم ها گم و گور بشن و نباشن، برزخ از همون موقع شروع میشه....

یه وقتایی هوس می کنم تنها برم کافه. ولی دو تا سفارش می دم.یه چایی. یه قهوه. حالا دیگه ترک یا فرانسه بودنش فرقی نمی کنه، چایی رو خودم می خورم. قهوه رو هم شیرین می کنم ولی بهش لب نمی زنم. دست نخورده، روی میز می مونه، وقتی سرد ِ سرد شد، پول ِ هر دو رو حساب می کنم و میرم. اونایی که میان کافه، وقتی میز رو نگاه می کنن فکر می کنن تنها نیستم، با خودشون می گن حتما کسی همین دور و برهاست که برمی گرده، یا اومده گپی زدیم و گورش رو گم کرده رفته.
خب این یعنی تو تنها نیستی. یعنی کسی هست که براش حرف بزنی. باهاش درد دل کنی.

همهء مردهای روی زمین مثل منوهای کافی شاپ یه جورن. همه شون مثل هم فکر می کنن، فقط اسم هاشون فرق داره. فراچینو. لاته. اسپرسو. هات چاکلت. همه شون یه مزه دارن. فقط بعضی هاشون شیک و پیک ترن، ژیگول ترن، داغ ترن....
 
 

به نظرم آدم هایی که یک بار همه ی دم و بازدم و نفس کشیدن شون رو تعمدا حبس کردن، تا عمق اقیانوس رفتن و سفره ی حیات رو تا کردن و همه ی زندگی رو با خوب و بدش جمع کردن و گذاشتن لب ِ طاقچه ی فراموشی تا مسیر پر فراز و نشیب و پر چاله چوله ی زندگی رو میونبر بزنن به ته ش، وقتی که رفتنی نشدن و موندن، از اونجا به بعد آدم های محتاطی میشن. مارگزیده ای میشن که دیگه از ریسمون سیاه و سفید هم میترسن. آدم هایی که یکبار همه ی هست و نیستشون، همه ی زندگی شون تَرَک خورده، موندن زیر آوار ولی هنوز هم هستن و میخوان دوباره دست بندازن روی زانوشون و بلند بشن تا خاک و خل رو از روی شونه هاشون بتکونن و این شهامت رو هم دارن بگن اشتباه کردن، آدم هایی میشن که باید دستشون رو گرفت، نه پاشون رو. آدم هایی که یکبار قول و قرار گذاشتن تا بشینن پای سفره ی عقد تا زندگی رو با مرد و زنی که دوستش دارند ادامه بدن و حالا یکی از اون طرفین نظرش عوض شده، اون وقت دیگه باید هر کدوم شون تک و تنها مثل گربه، زخم هاشون رو توی تنهایی لیس بزنن تا مرهم بشه. اونوقت از اینجا به بعد این آدم ها، آدم های خسته ای میشن، آدم های درمونده ای می شن.
دور این آدم های خسته باید یه نوار زرد رنگ کشید و نوشت " خطر!" حالا که دیگه چینی بند زنی هم نیست، نزدیک شدن به این آدم ها به همین راحتی نیست. منتظرن تا تلنگری بهشون بخوره تا خرد بشن، تا دوباره تیکه تیکه و پخش زمین بشن و من یکی از همین آدم هام که می خواستم میونبر بزنم به ته ِ زندگی. یکی از همین آدم هایی که حالا خوشحالم که هستم و نمی خوام به همین راحتی زندگیم رو، تو رو، خودم رو از دست بدم....



زن ها به خودشون زیاد دروغ می گن. کافیه از کسی خوششون بیاد، اون وقت زود خر می شن. حساب و کتابی در کار نیست. کسی چرتکه نگرفته دستش تا برای اون یکی کیسه بدوزه. هر چی هست، یه سرش وصله به دل....

 


هر وقت شک کردی و دیدی بین دل و دستت فاصله ست، بدون که اوضاعت خرابه. بدون دیگه آدمش نیستی. آدم رفتن . آدم موندن. بدون که دیگه باید بی خیال بشی و قید اون رابطه رو بزنی. چون دیگه دلت ساز خودش رو می زنه و دستت به یه آهنگ دیگه ایی دل خوش کرده....

 



" زندگی منفی یک __ کیوان ارزاقی / نشر هیلا "

/ 0 نظر / 10 بازدید