پیشانی شکستهء مجسمه ها

 

 

هفته ی پیش عازم سفر بودم باید ساک می بستم و رخت و لباس جمع می کردم، همیشه قبل از سفر یک سری به شهرکتاب می زنم، توی سفر، کتاب لازمم همیشه، اصلا اگر وقت خواندن کتاب هم نداشته باشم باید کتاب توی بساطم باشد، بودنش قوت قلب است برایم، برای این سفر هم " پیشانی شکستهء مجسمه ها " ی " فرهاد خاکیان دهکردی " را خریدم، در راه برگشت به خانه، توی تاکسی ورقش زدم، وسوسه شدم برای خواندنش، وقتی به خانه رسیدم یادم رفت فردا عازم سفرم، یادم رفت باید چمدان ببندم، وسایل جمع کنم، نشستم به خواندنش، کتاب را یک نفس خواندم، بی اغراق ناهار هم یادم رفت، بماند که توی سفر هم بی کتاب ماندم...

خواندن بعضی کتاب ها مثل نوشیدن یک لیوان شربت بیدمشک خنک توی داغی خفقان آور ظهر مرداد است یا شبیه یک چرت بعد ناهار، زیر خنکای لذت بخش کولر، " پیشانی شکستهء مجسمه ها " همین لذت را به آدم می دهد، روحت را قلقلک می دهد، حالت را خوب می کند...

دوستی نوشته بود " یکی از امیدبخش‌ترین نوشته‌هایی است که در سال‌های اخیر خوانده‌ام " من هم همین جمله را نقل قول می کنم... یکی از امیدبخش‌ترین کتابهایی ست که در سال‌های اخیر خوانده‌ام...بگذارید توی سبد خرید کتابهایتان....


چه جوری آدم ها یه شبه این قدر عوض می شن؟....
" چه جوری آدم ها یه شبه این قدر عوض می شن ؟ " فکر کرد و متوجه شد که جواب این سوال را نمی داند اما خوب می دانست که خودش آدم دیشب نیست.
" تو خودت آدم دیشبی ؟"....

یه وقت هایی می بینی یه کسی هست که همه چیز آدم می شه. بعد آدم یادش از خودش می ره. حل می شه. مثل یه قاشق شکر تو یه لیوان شیر داغ....
" عزا نگیر یه کاریش می کنیم."
" عزا نگرفتم. فقط موندم تو کار خدا."
" مگه خودت همیشه نمی گی، همه ی کارهای خدا حکمت داره؟"
" الانم می گم، فقط نمی دونم کدوم کار رو خدا کرده کدوم کار رو بنده ی خدا."
دو تا آدم که عاشق هم هستن مثل دو تا جزیره ن که یه دریا بینشونه....

" پیشانی شکستهء مجسمه ها __ فرهاد خاکیان دهکردی / انتشارات نگاه
/ 0 نظر / 12 بازدید