آذر ، ماه آخر پاییز

 

 

کتاب آذز ، ماه آخر پاییز شامل هفت داستان کوتاه ست . اولین کار ابراهیم گلستان در زمینه داستان نویسی ست .او این کتاب را  در اواسط دهه بیست ، در سن 25 سالگی منتشر کرده. این داستانها اگرچه مستقل و مجزا هستند اما از لحاظ محتوایی ارتباط ظریفی دارند. در هر هفت داستان احساس ترس و دلهره مشاهده می شود. ترس و دلهره ای که موجب تردید شخصیت ها می شود. شخصیت هایی که طیف های مختلفی را شامل می شوند. طیف هایی که در کنار هم جامعه ای را شکل می دهند. جامعه ای که در یک کلام "درمانده" است , همانند شخصیت های درمانده این داستانها. داستانهایی که در کنار هم درماندگی یک نسل را نشان می دهد...

 

داستان اول به دزدی رفته ها نام دارد ، صاحب آپارتمانی که چندین خانواده در آن زندگی می کنند اقدام به تعمیر سقف و ناودان ساختمان می کند و یک یا دو کارگر را به ساختمان می آورد. کلفت یکی از خانواده ها معتقد است که یکی از عمله ها ساختمان را ترک نکرده و زیر شیروانی مخفی شده است و به کمک همدستش می خواهد شبانه اقدام به دزدی کند و...

 

 

آذر ماه آخر پاییز نام داستان دوم است که نام کتاب هم برگزفته از داستان دوم است .مردی در رستورانی در میدان فردوسی از رادیو خبر اعدام دوستش احمد را می شنود و بهت زده از رستوران خارج می شود و آخرین خاطراتش با احمد را هنگام چرخیدن در میدان مرور می کند...

 

 

تب عصیان سومین داستان کتاب داستان  مردی ست که در زندان به همراه باقی همبندانش شاهد شکنجه مبارزی به نام احمد هستند و او پیشنهاد می دهد که اعتصاب و اعتراضی را راه بیاندازند...

 

 

در خم راه اسم داستان بعدی ست ، داستان پسری جوان در حال فرار از پادگان، پدرش هم همراهش است و می خواهد متقاعدش کند که برگردد و از خان طلب عفو کند . پدر به دست سربازان می افتد و شکنجه می شود تا جای پسرش را که همان نزدیکی شاهد ماجراست لو بدهد.

 

 

یادگار سپرده داستان همسر احمد در اثر فشارهای اقتصادی و بیماری فرزندش، شمعدانهای سفره عقدش که یادگاری باقیمانده از همسرش است را در گرو بانک گذاشته است و حالا در کش و قوس ذهنی است که آیا آن را بفروشد یا نه

 

 

شب دراز داستان ششم ، زندانبانی در شب یلدا مشغول عرق خوردن و یاداوری اتفاقات آن روز است. از مهندسی که شلاق خورده است و او هم لگدی به مهندس زده است تا مافوقش که در ملاقات همسر مهندس در ازای دادن اجازه آوردن غذا تن او را طلب می کند.

 

 

میان دیروز و فردا ، داستان آخر این کتاب داستان مهندس جوان و یک کارگر که در یک سلول در یک زندان با یکدیگر هم صحبت شده اند. هر دو شکنجه شده اند اما کارگر از روی غیظ و ناامیدی می خواهد چیزی را لو بدهد و مهندس می خواهد با حرف زدن او را امیدوار کند ولی...

 

 

چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند ، باز سنگین و بی رحم می آیند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند و همه وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی ، که دیگر تو نمانده ای که آنها را بخواهی یا نخواهی . آنها تو را از خودت بیرون رانده اند و جایت را گرفته اند و خود تو شده اند . دیگر تو نیستی که درد را حس کنی ، تو خود درد شده ای...

 

 

حوادث بسیار می بیند و کارهای بسیار می کند و مثل سنگ ریزه های میان راه نیست که عادی باشد بلکه تکه سنگ بزرگی است که نشانه خم راه است و...


 

نفرت از ته وجودش جوش می خورد و بالا می آمد اما به نیمه هستی او که می رسید , بالاتر نمی آمد: تبدیل به چیز دیگری می شد که نمی خواست اسمش را بداند

 

 

" آذر، ماه آخر پاییز __ ابراهیم گلستان / انتشارات بازتاب نگار "

 

 

/ 0 نظر / 44 بازدید