زیباتر

از صفحه آقای دادخواه 
اول خواستم بنویسم «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود» ولی دیدم سخت‌جانی نبود. بیشتر خودم را زده بودم به بی‌خیالی. ول می‌چرخیدم توی شهر. با دوستهام خوش می‌گذارندم که یادم برود دوسال و اندی است کتابم توقیف است و اجازه‌ی چاپ ندارد. می‌گفتم فدای سرم. این نشد، یکی دیگر. قصه نوشتن که برایم یک چیز قَرضی نیست که تا کارم باهاش تمام شد پس بدهم به صاحب غاصبش. از دنیاهای دیگر می‌نوشتم که یادم برود «زیباتر»م در حصر غیرخانگی است. وَه که این چند روز شانه به شانه‌ی فرشته‌ها می‌سایم. خوشم. خوبم. آن غول زیبایم که غریق زلالی همه‌ی آبهای جهان، بر استوای شب ایستاده. بی‌اختیار یاد روزهایی می‌افتم که خودم را با شوق به خانه می‌رساندم و حبس می‌شدم در چاردیواری غیراختیاری‌ام و قصه‌ی «هومن» و «گلسا» و «صبا» را می‌بافتم. نمی‌دانم. راستش هنوز درست نسبت «زیباتر» را با خودم و کتاب قبلی‌ام نمی‌فهمم، ولی عجیب دوستش دارم. امیدوارم شما هم آدمهای داستان مرا دوست داشته باشید. بیچاره‌ها از خودم دیوانه‌تر، کارهایی که ازشان سر می‌زند دست خودشان نیست...
مامانش را می شناخت. استاد عادی سازی روابط بود. مثل غلتک می افتاد تو پستی بلندی رابطه و صافش می کرد...همیشه به پسرش می گفت زندگی کن، زیاد زندگی کن ولی یادت باشد هنر توی شناست نه شیرجه...
از کی شنیده بود که زندگی نه دو سرعت است نه دو استقامت، یک پیاده روی طولانی ست.....
عمل شنیع که فقط قتل و تجاوز نیست. همین زرنگ بازی ها. همین که فکر کنی فقط تو می فهمی و دیگران قد الاغ نمی فهمند....

" زیباتر __ سینا دادخواه / نشر زاوش " 
/ 0 نظر / 21 بازدید