جیرجیرک


 

داستان با کلنجار رفتن های بابک با پدر برای فوتبالیست شدنش شروع می شود. جوانی‌ که سربازی‌اش با جنگ همراه شده ، کار روزنامه نگاری‌اش هم همزمان شده با آشنایی با بنفشه که این آشنایی باعث دستگیر شدن‌اش در حوادث کوی دانشگاه می‌شود . نخ تسبیح این موقعیت‌ها ، احساسات درونی راوی نسبت به‌وقایع است و شخصیتی که به‌شدت کم‌رنگ است اما حضوری قوی دارد یعنی مادر راوی . حضور پر رنگ پدر که یک جورایی دیکتاتور است و کم‌رنگی مادری که جایگاه مهمی ‌دارد اما کمکی به ‌حل بحران‌ها نمی‌کند و پسری که رفته‌رفته منفعل می‌شود و تن به‌ جاری در جریان زندگی می‌دهد ، بیش از هر چیز یادآور گاوخونی مدرس صادقی‌ست...داستان بابک ، پسری که در حال مرد شدن است و مشکلاتی که زندگی برای هر مردی به وجود می آورد...

جذاب‌ترین موضوع در مورد داستان جیرجیرک ، شیوه‌ء روایی غلامی ‌است که با قلم او‌ چنان نرم و ملایم و دوست داشتنی نوشته شده که خواننده نه تنها از گم کردن خط داستانی اذیت نمی‌شود بلکه چنان در دنیای راوی غرق می‌شود که خود را جزئی از داستان حس می‌کند. انگار در حال مرور خاطراتی از حافظه‌ء جمعی مردم یک سرزمین هستیم. خاطرات و احساساتی که جای در رگ‌ و ریشه‌ی ما دارد و چنان با ما اخت‌اند و نزدیک که بابک می‌شود من و تو خواننده و با او می‌رویم در دل خاطراتی که برای تک تک ما ملموس است.

 

 

 

پایان هرچیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمی‌فهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه‌اش برای خودش و دیگران فایده‌ای ندارد...

 

 

توی انفرادی هر فکر مزخرفی به کله ات می زند، هر کس که ساختن زندان انفرادی به کله‌اش زده، آدم جالبی بوده و خوب می‌دانسته با آدم‌ها چطور بازی کند. یعنی درست‌تر آن است که بگویم می‌دانسته آدم بهترین دشمن خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت‌وپارش کنند. بهترین راه اینست که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل خودش را در بیاورد...

 

 

وقتی سوت پایان بازی را زدند با تمام توان دویدم سمت تماشاگر خپله و فریاد زدم:«عَر عَر کن... عَر عَر» نفهمیدم چی شد. پدرم سیلی زد توی گوشم. سرم گیج رفت و خوردم زمین. بالای سرم داد زد:الاغ به همین زودی مویز شدی؟ اشک گوشه‌ی چشم هام جمع شده بود. با خودم گفتم:خدایا چرا من انقدر بیچاره‌ام؟ چرا همه با پدرم شوخی دارن؟ من چه گناهی کردم که پسر او شده‌ام؟همه از زمین بیرون رفته‌اند. من نشسته‌ام روی نیمکت ذخیره‌ها و صدای جیرجیرک می آید. جیرجیر می‌کند و وقتی به آخر می‌رسد انگار یک چیزی می‌خواهد بگوید، نمی‌تواند و از ترس زبانش بند می‌آید. وقتی از ترس زبانم بند آمد، بازجو گفت: بری انفرادی زبونت باز می شه!


 


" جیرجیرک __ احمد غلامی / نشر چشمه "

 
 
 
/ 0 نظر / 18 بازدید