فیل ها

 

روایت فیروز جناه٬ کلکسیونری که دلنوشته های روی پولها­ را جمع می کند، در واقع درد نوشته های مردم را جمع می کند" فیروز جناه یا همان که دیگران صداش می زدند " فیروز جناب " کلکسیونر اسکناس بود، اما می گفت" " نیستم!" و اگر کسی از او در بارهء این علاقهء دیرپاش می پرسیدند، به عادت دستی به سر طاسش می کشید یا نرمهء گوشش را در میان دو انگشت اشاره و شست بازی بازی می داد، می گفت: " من کلکسیونر رنج هستم." چنان عادی و مطمئن، انگار بگوید: " من کارگر کارخانهء سیمان ممسنی هستم!"

...خیلی وقت بود کتاب به این خوبی، با نثر و قلمی عالی نخوانده بودم...

 

بعضی از اسکناس ها مثل آدم ها بدشانسند و ممکن است تمام عمر بد بیاورند و زود ناکار شوند.

 

این ها را که شنیده بود تا نیمه های شب توی اتاق قدم زده و غرولند کرده بود: " هاها...چه فایده؟ مردک به اندازهء یابو نمی فهمید. نمی فهمید عشق ها و رنج ها و نوشته های حقیقی هرگز بو و طعم تقلبی را ندارند. همان طور که یابوها هیچ وقت اسب یا خر واقعی نمی شوند! بدبخت، جوهر یا کربن مدادی که روی اسکناس های من ماسیده، روان عاصی نویسنده اش را در خود دارد. حالا چه فایده؟ برو روی همهء پنجاه تومانی های پاره پورهء عالم با خودکار آبی هزارها هزار بار بنویس: آی عشق، آی عشق، چه فایده یابوی نه خر و نه اسب؟! این هایی که من دارم اثر و دستخط رنجوران حقیقی است. تو و امثال تو نمی فهمید، نمی فهمید فقط کسی که خودش چنین رنجی کشیده می تواند بفهمد چه فرقی هست بین اسکناس های من و آن ها که تو به دیوار لخت خانه ات آویزان کرده ای. تنها ایوب مصائب ایوب را می فهمد. می فهمی؟ 

 

دوستی می گفت: " هر چقدر هم احمق باشی بالاخره جایی حول و حوش دههء چهارم زندگی راه فرار از گذشته های ناخوش را پیدا می کنی. اما چه فایده که در این سن و سال پای فرار آدم ترسو و محافظه کار شده!" می گفت: " برای همین است کسی که تا چهل سالگی بدبخت بوده تا گور بدبخت می ماند." راست می گفت. با این حال به تقلا افتادم پای ترسوی چهل ساله ام را به کار بیندازم و پاپیون وار از آن جزیزهء محصور در میان خیابان ها و کوچه ها و باجه های متعدد نگهبانی بگریزم و هوار بزنم: " آهای حرامزاده، من هنوز زنده ام."

 


حیف، حیف که آدمی تنها وقتی آن چین و چروک های ترسناک سرزمین نازک پوستش را تسخیر می کند و وقتی شتر مرگ به خانه اش نزدیک می شود، تازه می فهمد که باید ببیند، باید بیش تر ببیند، بیش تر نفس بکشد، بیش تر راه برود، بیش تر زندگی کند، بیش تر عشق بورزد. و شاید این تقدیر آدمی است که دیر بفهمد. آن هم خیلی دیر...



" فیل ها __ شاهرخ گیوا / انتشارات ققنوس "

/ 4 نظر / 55 بازدید
پریسا

سلام. من چند روزی هست که این وبلاگ رو پیدا کردم و از خوندنش خیلی لذت می برم. البته خوندن وبلاگ شما در دیار غربت یه حسن داره که آشنا شدن با کتاب هاست و من رو که خیلی خیلی از خوندن کتاب های به این سبک لذت می بردم رو شارژ می کنه، اونم بعد از مدت طولانی دوری از فضای کتاب های ایران و یه سختی داره که عدم دسترسی به کتاب فروشی ایرانی و عملا حسرت به دل ماندن برای خوندن بقیه کتاب هست ! ممنون از وقتی که می ذارین. واقعا خیلی لازم داشتم و دوست داشتم به این فضا برگردم. شاد باشین پریسا

حسین

سلام//عزیز میتونی بهم یک ایمیل بزنی؟؟؟ یک کار فوریت دارم //راجب کتاب شاهدخت سرزمین ابدیت//ممنون میشم یه ایمیل بهم بزنی hosein.nabavi.it@gmail.com

مریم

سلام باید میگفتم که وبلاگتون رو واقعا دوست دارم چون از کابوس خوندن کتابایی که بهتره بگم متوجه شون نمیشم ،نجاتم میده! مرسی :) و روزتون بخیر

مریم

سلام باید میگفتم که وبلاگتون رو واقعا دوست دارم چون از کابوس خوندن کتابایی که بهتره بگم متوجه شون نمیشم ،نجاتم میده! مرسی :) و روزتون بخیر