مثلا برادرم

 

 

 

اووه تیم ، نویسنده مشهور آلمانی برندهء جوایز فراوان ادبی مثل جایزهء ادبی شهر برمن ، جایزهء ادبی نوجوانان شهر مونیخ ، جایزهء توکان ، جایزهء بزرگ آکادمی هنرهای زیبایی یائاریا ، جایزهء شهر ناپل و جایزهء موندلو  می باشد که کتاب معروف و بحث برانگیز مثلا برادرم هم جز آثار اوست...

اووه تیم در این کتاب سرگذشت برادرش را بیان می کند برادری که در نوزده سالگی به اس اس پیوسته و در بیمارستان صحرایی در اکراین می میرد. او بعد مرگ مادرش تصمیم می گیرد سرگذشت برادرش را بنویسد. تیم با تحلیل نامه ها و دفتر یاداشت های روزانه برادرش سعی می کند تا به انگیزه های او برای رفتن به جبهه پی ببرد.

مثلا" برادرم تسویه حسابی ست کاملا شخصی با نسل جنگ. در این تسویه حساب هم وحشی گری های جنگ بیان می شود و هم درد و رنجی که این بی رحمی ها برای خانواده ای بر جا گذاشته اند....

 قلم اووه تیم ستودنی ست و پس از آن ترجمه محمود حسینی زاد قابل ستایش است. باور نمی کنید این کتاب چقدر شگفت انگیز نگاشته و ترجمه شده است. شاید بیش از خود نویسنده ، باید از مترجمش قدردانی کرد. حالا بعد از مدت ها می دانم، که مترجم ها کاری کمتر از نوشتن یک کتاب انجام نمی دهند، بلکه رسالت سنگین تری را هم به عهده دارند، کلماتی را به کلمات دیگر تبدیل کردن، با حفظ همان اندوه و شوق و سبک و قلم و هر چه و هرچه که بین کلمات هست و نفس می کشد.

"جنگ" وحشتناک ترین، سیاه ترین ، تلخ ترین و منفورترین اتفاق بشری ست که می تواند در جهان رخ بدهد و پیش از آنکه کسی حقیقتا اندوهش را درک کند و از ویرانی های روحی و جسمی و نسلی آن با خبر شود ، به "تاریخ" تغییر نام پیدا می کند.

کتابی بسیار تکان دهنده پیرترها باید آن را بخوانند تا یادشان بیاید ، و جوان ترها، تا برحذر باشند ، و همه ، چون در حیطه ی ادبی کتاب خوبی ست.

کتابی کم حجم اما بسیار مهم...نثر اووه تیم در این کتاب ، نثر ویژه ایی ست. جمله ها کوتاه ، ساده ، بدون شرح و بسط اضافی در موارد بسیار بی فعل. زمان درهم ...اگر در اینترنت سرچ کنید می بینید نوشته ها و بحث های فراوانی در باره ی این کتاب وجود دارد.

 

 

خشونت ویرانگر جنگ را تازه زمانی حس می کنی که به جزئیات یا سرنوشت های بشری بپردازی .

 

زبانی که از آن ها یاد  می گیری ، کشتار را آسان تر می کند : آدم های فرودست ، انگل ها ، حشره هایی که زندگی شان کثیف ، بی خاصیت و حیوانی است .

 

 

یک بار پدرم را دیدم که جلو بخاری دیواری ایستاده بود، دست ها زده به پشت و انگار می خواست دست هایش را گرم کند. گریه می کرد. تا آن زمان ندیده بودم گریه کند. پسر که گریه نمی کند. آن گریه فقط به خاطر پسر از دست رفته اش نبود، چیزی بیان نشدنی داشت در اشک حل می شد. پدر ایستاده بود و اشک می ریخت و در حالتش بخشی از آن چیز دهشتناک ِ در یادها و خاطره ها حضور داشت. پریشانی عمیق، بدون اثری از دلسوزی برای خود، دردی بیان نشدنی. در پاسخ به سوال های من فقط سر تکان داد.

 

چه صحنه ها و تصویرهایی او را چنین متاثر کرده بود؟ شاید صحنه ای که در یکی از اردوگاه های اسیران روسی یده بود و گاهی تعریف می کرد. مشتی از آن خروار دهشت که می شد با واژه ها بیان کرد. یک زندانی روسی سعی کرده بود فرار کند، نگهابان به طرفش تیر اندازی کرده بود، کاسه سر مرد پریده بود، سایر زندانی ها ریخته بودند سرجنازه و مغزی را که هنوز بخار از آن بلند می شد، خورده بودند. برای لحظه ای وحشتناک فکر کردم که پدرم همان سربازی بود که تیر انداخته بود، ولی بعد به خودم گفتم، با توجه به درجه اش خیلی بعید بود. با هفت تیر که نگهبانی نمی دهند.

 

این که آنها بتوانند از هم طلاق بگیرند، موردی که سه چهار نمونه اش را در کلاس مدرسه داشتیم، یا این که از هم جدا زندگی کنند، اصلا برایم قابل تصور نبود. به هم تعلق داشتند، بی برو و برگرد. حتی پس از مرگ پدر، مادر که آن زمان پنجاه و شش ساله بود، باز می گفت، او یک مرد بود، تنها مردی که می خواستم، که داشتم. حتی وقتی به مغزم فشار می آورم هم هیچ یادم نمی آید، نه صدای بلند، نه داد و بیداد، نه قهر، نه سکوتی پر از ملامت، نه سرزنش نه از طرف مرد و نه از طرف زن. تقسیم نقش ها روشن تر از این حرف ها بود. مرد به مسائل مالی می رسید. جهت حرکت را تعیین می کرد. زن به خانه سر و سامان می داد، در مغازه بودف مشتری ها را راهنمایی می کرد، گاه گداری در کارگاه کمک می کرد، پالتوها را آسترکشی می کرد، به بچه می رسدی، یعنی به من، بچه سر پیری، ته تغاری.

 

در بچگی، در نوجوانی، رویا زده بود، در این دنیا نبود، گاهی هم که ناپدید می شد، به قول مادرم انگار اشباح می بردندش. کم حرف بود و کسی نمی دانست در سرش چه می گذرد. سر به راه بود. مادرم می گفت بچه ای سر به راه. بچه ای ساکت. غرق خواب و خیال. درباره ی من هم همین را می گفت، شاید هم از دید او درست بود. ساکت بودنم را به پای سر به راه بودنم می گذاشت. پدر مادرم گمان می کردند که من عضو یک باشگاه تمبربازان هامبورگم، در صورتی که در خیابان های سن پائولی پرسه می زدم، همان محله ای که با سر به راهی سر و کاری نداشت، با آن همه قمارخانه، بار و فاحشه خانه. دنیای بود نقطه مقابل دنیای خانه، نقطه مقابل خانه ای ساکت و منظم که در آن نه در حضور من و نه اضولا حرفی از مسائل جنسی بود. در خیابان تال بالا و پایین یم رفتم و زن های ایستاده در چارچوب ها را تماشا می کردم، ملوان های مست را، کاباره های استرتیپ تیز را، بارها و میخانه ها را. می رفتم به تماشای گونی نقره ای، همان میخانه ای که پدرم می گفت محل رفت و آمد تفاله های بشریت است، قاچاقچی، دلال، معتاد، قمارباز و خود فروش. کنجکاوی ام برای این تفاله ها زیاد بود. سر و صداها، قهقه ها و جیغ خنده های زن ها، که از گونی نقره ای بیرون می زد؛ وسوسه ای بود، هم نزدیک و هم دور از دسترس. یک بار که مدتی طولانی تر جلوی ورودی آن میخانه ایستادم، گردن کلفتی آمد و گفت، بدو برو بچه. صحنه هایی که به چشمت می خورد، زن هایی که زیر مانتو فقط لباس زیر به تن داشتند، جوراب های ابریشمی، بند جوراب، و گاه گداری که مردی رد می شد، مانتو را باز و بسته می کردند.

 

 

" مثلا" برادرم __ اووه تیم / نشر افق "

 

/ 0 نظر / 22 بازدید