گاوخونی

 

گاوخونی کتاب خوبی ست، سبک نویسنده منحصر به فرد، جملات در عین کوتاهی و سادگی محکم و تاثیر گذار و از همه مهمتر لحن سرد قصه گوست،  نویسنده در خلق فصای سرد و سورئال داستان بسیار موفق بوده. داستان با خواب دیدن راوی شروع  می شود.....

با پدرم و چندتا مرد جوان که درست یادم نیست چند تا بودند و فقط یکی شان را می شناختم که گلچین -معلم کلاس چهارم دبستانم- بود، توی رودخانه ای که زاینده رود اصفهان بود، آبتنی می کردیم. شب بود و آسمان صاف بود و ماه شب چارده می درخشید. فقط ما چند نفر توی آب بودیم. نه بیرون آب، نه توی آب، کس دیگری نبود. سی ه سه پل از فاصله ای نه چندان دور پیدا بود و از نور ماه روشن بود. همه جا تقریبا روشن بود. درخت های لب آب، حتا شبح بلند و نوک تیز کوه صفه پشت سر درخت ها، پیدا بود. آب گرم بود. ساکن بود. انگار استخر بزرگی باشد. اما حرف نداشت که رودخانه بود و زاینده رود هم بود. آب تا گردن من می رسید. ایستاده بودم. همگی توی آب ایستاده بودیم، به دور و برمان نگاه می کردیم و حرف میزدیم.

آخه کجا داریم می‌ریم؟ باتلاق که دیدن نداره. گفت "چطور دیدن نداره پسرم. همه‌ی زندگی ما تو این باتلاقه. هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو. همه‌ی 
آب‌هایی که به تن ما مالیده رفته این تو. اون‌وقت، تو می‌گی برگردیم؟"

دلم میخواست برگردم تهران. نه اینکه اصفهان را دوست نداشته باشم. اصفهان را بیشتر از تهران. اما اصفهان آزارم میداد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم به من همینطور. اما اصفهان نه. به من کار داشت. من هم به او. هر کجا پا میگذاشتم،چیزی بود که آزارم میداد. چه چیزی که به همان صورت که از بچگی دیده بودم هنوز مانده بودو چه چیزی که از آن صورت درآمده بود و چیز دیگری شده بود. و همه ی چیزهایی که در اصفهان بود یکی از دو تا چیز بود. خیابانهای پهنی که به جای کوچه‌های باریک سابق کشیده بودند همان‌قدر غم‌انگیز بود که کوچه‌های باریک و محله‌های قدیمی دست نخورده. پیشترهم،از وقتی که در تهران زندگی می‌کردم، هر بار که دو سه روز برای دیدن پدرم میرفتم اصفهان، همین‌طور بود. دلم میگرفت. میخواستم هرچه زودتر برگرم. پدرم اصرار می‌کرد که چند روز بیشتر بمانم. بهانه می‌آوردم. می‌گفتم کار دارم. کاری نداشتم. پدرم می‌فهمید و می‌گفت تو دیگه اون پسر سابق نیستی.
شب عید، بی سر و صدا ازدواج کردیم و روز ِ اول عید، برای ماه عسل، آمدیم تهران. اول فکر می کردم یک هفته برای تنها بودنمان خیلی کم باشد، اما همان یکی دو روز اول، حوصله ام سر رفت. زنم، مثل همه ی زنهای شهرستانی که به تهران می آیند، می خواست برود خرید. ..حوصله ام از از این مغازه به آن مغازه رفتن سررفت و گفتم دیگر خرید بی خرید...زنم دستپخت خوبی داشت، ناهار و شاممان به راه بود، حرف هم زیاد نمی زد...سعی کردم خودم را سرحال و امیدوار نشان بدهم. هر چه بود اول زندگی مان بود و آدم اگر در ماه عسل امیدوار نباشد، پس کِی باشد؟اما به همین زودی، آن روزهایی را که تک و تنها توی خانه می ماندم و ناهار و شام هم نداشتم خیلی بیشتر دوست داشتم تا این روزهای اول ِ زنداری را که باید زورکی لبخند می زدم، زورکی می خندیدم و نقش ِ آدمِ خوشحالی را بازی می کردم....زنم آدم ِ خودداری بود، زن ِ خوبی بود. تا پیش از ازدواجمان، خیال می کردم که هیچ زنی به خوبی و خوشگلی او وجود ندارد. اما درست از روزی که ازدواج کردیم، دیدم دیگر به آن خوبی و خوشگلی که خیال می کردم نیست....


" گاو خونی __ جعفر مدرس صادقی / نشر مرکز "
/ 1 نظر / 41 بازدید
میرسایت

سلام خوبی؟ وبلاگتو دیدم خیلی قشنگ بود. دوستش داشتم. چرا به سایت تبدیلش نمیکنی که با کلاس باشه؟ اگه میخواهی تبدیلش کنی یه سر به سایتم بزن اصلا کلن خوشحال میشم به سایتم هم یه سر بزنی http://mirsite.ir کلی میتونیم با هم همکاری داشته باشیم اگر هم دوست داشتی با هم تبادل لینک و تبادل بنر کنیم اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن 09121596033 عاشقانه و بیصبرانه منتظرتم http://mirsite.ir میرسایت info@mirsite.ir http://mirsite.ir