سرطان جن


یادم نمی آید خودم را از " ترس " پشت مادرم قایم کرده باشم، بچه ی عجیب غریبی بودم، حتی یادم نمی آید وسط پدر و مادرم خوابیده باشم، شب را همیشه دوست داشتم، سکوتش را، تاریکی مطلقش را، شب که می شد سناریو نوشتن های ذهن من هم شروع می شد، دنیای " جن و اجنه " همیشه برایم جالب بود، فیلمهای ترسناک، فیلمهای مورد علاقه ام بودند، خوب یادم مانده، پدر و مادرم که به مهمانی می رفتند حتما فیلم طالع نحس و جن گیر را قایم می کردند جایی، مادر می دانست دیدن فیلم ترسناک، آنهم تنهایی از سرگرمی های دوست داشتنی من است، بزرگتر که شدم، شبها صدایشان می کردم، اجنه را می گویم، دوست داشتم دنیایشان را. این جمله که اگر تسخیرشان کنی خوشبخت عالم می شوی، همیشه توی گوشم زنگ می زد، حالا نمی دانم آنها مرا تسخیر کردند یا من آنها را، اماااا..کتاب " سرطان جن " " رامبد خانلری " بهانه ایی شد برای یادآوری خاطرات گذشته، خواندنش برایم بسیار لذت بخش بود، مخصوصا داستان " شلیلا جان " اش...بدون شک و بی اغراق حسی که بعد از خواندن داستان‌های این کتاب به شما دست می‌دهد، نامی جز لذت نخواهد داشت. بگذاریدش توی سبد ِکتاب خواندن های تان....

مجموعه داستانی با داستانهای

  • از دائم آباد تا پرستیژ
  • عزیزالله، حلال‌ات کردم
  • ظن آباد
  • داربی
  • شلیلا جان
  • حالا دیگر یک لحظه هم تنهایم نمی گذارند
  • رقصان روی شیب ملایم تپه
  • یک لقمه نان و عسل، آن هم از سر حوصله
  • ایستگاه مترو برج میلاد
  • کیک کشمشی، کافه نادری و مرگی که حق است
  • با همان رگه‌های بنفش
  • محدوده‌ی تله‌ گذاری حیوانات موذی

 از جلوی مغازه مجید گودرزی که رد می‌شوم٬ جوانک رقاص هست به انضمام پسر کاظم ماست‌بند که روی پارچه‌ها الگو میٰ‌کشد. خدا بیامرز مجید یک صابون مراغه داشت٬ با همان مستراح می‌رفت٬ ظرف ناهارش را می‌شست٬ روی پارچه هم خط می‌انداخت.

- تازه می‌فهمم که همین زندگی‌ام را چقدر دوست دارم. همین زندگی که فقط همین‌قدر از آن مانده؛ همین‌قدر که پنجه‌های سفت شده‌ام تبدیل به گلوله‌های گوشتی شود و از دماغم فقط دو سوراخ٬ میان صورتم باقی بماند. همین‌قدر که با حرف زدنم دو گربه را به جان هم بیندازم.

همه اینها از گور همین زخم کذایی بلند می‌شود.

هنوز نشسته و به آتش نگاه می‌کند. تصویر شعله‌‌های آتش که بر تن‌اش می‌افتد ترسم می‌گیرد. روبه‌رویم نشسته٬ ترسم از او نیست٬ از صدای گریه‌ی بچه نیست٬ از باور بلایی است که سرم خواهد آمد.

فرصت کوتاهی برای زندگی دارم٬ فرصتی به اندازه‌ی بزرگ شدن سومین دندان نیش.

- نقل بستن فتق‌بند نیست که فکر کنی مردونگیم عیب کرده باشه٬ نه. یارو لگدش گل کرد و ما انگار تو دریا غرق شده باشیم مفس که نمی‌اومد هیچ٬ اونی رو هم که قبلا کشیده بودیم دادیم بیرون. از دردش‌ام نبود که دردی نداره اون‌چنون٬ انگار با اتول یکی رو زیر گرفته باشی استرس داری که مبادا طرف بمیره. حالا ما هم این فتق‌بند رو بستیم که اگه یه روزی یه جایی یه کسی رو زیر گرفتیم یارو نمیره. 



" سرطان جن __ رامبد خانلری / نشر آگه "
 
 
/ 1 نظر / 26 بازدید