دوربرگردان

باور که نمی کنی، بیا و ببین. هر چیزی زیادش عذاب آور است. مثل همین تاریکی، مثل این صدای نکبتِ جیغ، که نمی دانم از چیست؛ مغز مرا ترک داده و همه چیز را توی سرم به هم می ریزد. وقتی هست، انگار جایی توی خانه شیر آبی باز مانده. چک چک می افتد و سایه ی جانوری پشت تمام این صندلی ها و این کاناپه ی زرشکی رنگ می چرخد...دور تا دور این هال....
یادش آمده بود. آقا می گفت؛ قدیم ها وقتی می گفتی زن، من یاد زندگی می افتادم، حمید یاد گل سرخ، وفا یاد لحاف و تشک. زن و زندگی یعنی همین... یعنی تفاوت دیده ها...اما حالا به جایی رسیده که وقتی باد می آید به عمد می روند خیابان، بلکه از روی چادری و مانتویی و مقنعه ای چیزی ببینند، قوزک پایی، یا اگر شانس بیاورند و بادی محکم بیاید گودی کمری. آن وقت تازه بقیه را در ذهن می سازند، رانی و استخوانی... همه را جمع می کنند و داد می زنند: به به ...حالا به چی به به، بماند. چه طور به لرزشی از زیر سه چهار لایه پارچه دل می بازند؟


" دوربرگردان __ میثم کیانی / نشر زاوش " 
/ 0 نظر / 28 بازدید