سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار

 

 

این کتاب بنا دارد تا قصه ی تلخی را روایت کند. توانسته است آیا؟... راستش مستور قصه گوی خوبی نیست ولی شخصیت پردازی را خوب بلد است، شخصیت های داستان هایش همه آشنا هستند، دور نیستند، مردم عادی کوچه خیابان خودمان هستند. توی همسایه و فامیل زیاد دیده ایم آنها را، توی تاکسی یا محل کار، همین مردمی که هر روز می بینی... مستور روایت گر چیره دستی نیست اما غم را خوب می شناسد، با مهارت غم داستان را تزریق می کند زیر پوستت. کتابهایش همه همینجوری ست، مستورخوانی که می کنی سر می زنی به غمهای دوست و آشنایت، توی خانه ی همسایه، عیادت فامیل های بیمارت، مزار عزیزانت...مستور غم را خوب می شناسد...من تمام کتابهایش را دوست دارم....

خودش نوشته:
"قبل از هر چیزی باید بگم احتمالا از این داستان خوشتون نمی آد. اما به قول یحیی سور آبادی، همون که برای بچه ها قصه می نویسه، گاهی از چیزی که امروز خوشتون نمی آد ممکنه فردا خوشتون بیاد، اگه از اون آدم هایی هستید که می تونید تا فردا صبر کنید، گمونم بد نیست داستان رو بخونید. جدی می گم. نوشتن اش یکی دو سال طول کشیده اما شرط میبندم خوندن اش بیشتر از یکی دو ساعت وقتتون رو نگیره، به اندازه ی دیدن یکی از همین فیلم های سینمایی و تلویزیون مثلا، یا تماشای مسابقه ی فوتبالی. بوکسی چیزی. من به سهم خودم سعی کرده ام خیلی زود سر و ته قضیه رو هم بیارم تا کل مصیبت خوندن توی بعدازظهر یک روز تعطیل تموم بشه....

هیچ نداشتن از کم داشتن بهتر است. وقتی کسی چیزی ندارد آن را ندارد دیگر، اما وقتی کمی از آن را داشته باشد ظاهرا چیزی دارد اما در واقع ندارد. یعنی فکر می کند دارد. اما ندارد. این بدتر از نداشتن است....

 


"فاجعه نه ساده است و نه ناگهانی. یعنی هم ترکیب چند چیز است و هم ذره ذره اتفاق می افتد. معمولا چند چیز باید به هم بچسبند تا فاجعه ای رخ دهد.

از این نظر فاجعه مثل خوشبختی است. در خوشبختی هم چند چیز باید همزمان اتفاق بیافتد تا کسی خوشبخت شود. پول تنها کافی نیست. عشق تنها کافی نیست. شهرت تنها کافی نیست. اما اگر همه این ها با هم باشند شاید بشود گفت کسی خوشبخت شده است. تنها تفاوت آن ها شاید این باشد که در خوشبختی انگار چیزها خیلی ضعیف به هم چسبیده اند و هر لحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها به هم چسبیدند دیگر هیچ وقت از هم جدا نمی شوند؛ چون وقتی چیزی اتفاق افتاد دیگر نمی توان آن را به حالت اول برگرداند. 
هر خوشبختی همیشه در معرض فروریختن و تبدیل شدن به فاجعه است اما فاجعه ها هرگز تبدیل به خوشبختی نمی شوند؛ حتی شاید شدت شان هم بیشتر بشود یا همان طور ثابت باقی بمانند اما به هر حال از بین نمیروند. به همین دلیل روز به روز به فاجعه ها اضافه می شود و از خوشبختی ها کم میشود. فاجعه مثل این است که به کسی چند گلوله شلیک کنیم؛ به طوری که گلوله آخر _ به عنوان تیر خلاص _ توی شقیقه اش شلیک شود.

 


با مرگ مادرم ، پدرم رفت توی غاری شاید . غاری که به ندرت از آن بیرون زد . غار خودش . شاید این تنها چیزی باشد که بتوان درباره ی کسی گفت که غمی سنگین روح او را له کرده بود . پدرم در تمام مدت خاکسپاری گریه نکرد. وقتی از امام زاده یحیی برمی گشتیم ، توی ماشین گریه نکرد . توی خانه گریه نکرد . انگار مدام داشت به چیزی فکر می کرد . مدام زل زده بود به جایی . به گل های قالی. به ساعت دیواری . به پاکت سیگارش . به دستهاش . به تلویزیون خاموش . به گلدان روی میز . تا دو روز حرفی نزد . تنها سیگار می کشید و گاهی سرفه می کرد . روز سوم صدای گریه اش را از توی حیاط شنیدیم . چشمش افتاده بود به کفش های مادرم.

 

اگر به هر دلیل میخواستی له شدن روح کسی را ببینی، آن جا زیر نور شدید یا در تاریکی محض نیست؛ جایی است نه کاملا تاریک و نه به اندازه کافی روشن. جایی است با نور کم. 


" سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار __ مصطفی مستور / نشر مرکز "

/ 1 نظر / 38 بازدید