نگهبان



" یک وقت ها که از خواندن کتابی یا از قلم نویسنده ای لذت می برم، بی اختیار اضطراب می گیرم که نکند کتاب بعدی اش این طور نباشد یا مثلا خدایی نکرده بلایی سرش بیاید و دیگر نتواند بنویسد. حین خواندن جای خالی سلوچ همین طور شدم. دولت آبادی آنچنان برایم خاص بوده و هست که بعید می دانستم کسی بتواند حتی کمی از او تاثیر بپذیرد. "نگهبان" اما، به من ثابت کرد این امر شدنی است. از همان گزیده ی پشت جلد. همان جملات کوتاه و منقطع دوست داشتنی. همان توصیفات روح دار که هیچ وقت حوصله ی آدم را سر نمی برد. همان شخصیت هایی که تا صفحه ی آخر برایت مبهم و گنگ می مانند و باید در هر کلمه ی کتاب به دنبال بخشی از ویژگی هایشان باشی. طبیعتی که خودش یکی از کاراکترهای اصلی است. همه چیز در نگهبان خوب و به اندازه بود . پر کشش و روان....." 

تنهایی یک جور سنگینی است. مثل لاشه ی خرگوش. گاهی هم سنگین تر، مثل وزن شغالی که دور گردن آدم افتاده باشد. آدم عادت نمی کند هر روز صبح بعد از بیدار شدن فقط خودش را ببیند، باید کسی دوروبر آدم باشد. توی زندان لااقل آدم تنها نیست....


" نگهبان __ پیمان اسماعیلی / نشر زاوش "
/ 0 نظر / 37 بازدید