هیچ وقت

 

بدون هیچ شرحی، بخوانید هیچ وقت لیلا قاسمی را....ببخشید نمی شود هیچی نگفت...



"هیچ وقت" اولین رمان لیلا قاسمی بعد از دوماه از زمان انتشار به چاپ دوم رسید.تم اصلی رمان درباره‌ی تاثیر دوران جنگ بر زندگی آدم‌هاست و موضوعاتی همچون ترس، احساس گناه و عدم امنیت در این رمان ریشه‌یابی می‌شود. رمان "هیچ وقت" اواخر بهمن ماه گذشته توسط نشر زاوش منتشر شد.
در بخشی از این رمان می‌خوانیم:
باید سال‌ها می‌گذشت تا یاد بگیرم که مردن دیگران، تنها راه از دست دادن آن‌ها نیست.که می‌شود آدم‌ها را از دست داد بدون این‌که بمیرند. که اتفاقا مردن، شاید آسان‌ترین و پذیرفتنی‌ترین نوع از دست دادن است.
باید سال ها می گذشت تا یاد بگیرم که مردن دیگران، تنها راه از دست دادن آن ها نیست. که می شود انسان ها را از دست داد بدون این که بمیرند. که اتفاقا مردن، آسان ترین و پذیرفتنی ترین نوع از دست دادن است. 

می گوید " دوست داشتن احمقانه نیست. آدم هایی که به جاهایی که نباید، تکیه می کنند احمق اند. آدم ها باید بدانند که روی خود صندلی بنشینند نه روی دسته اش. کسی که روی دسته ی صندلی می نشیند زمین می خورد. اگر کسی زمین بخورد تقصیر صندلی ست؟..."

هر چه جان می کنم نمی توانم خودم را پیدا کنم...وقتی گم می شوی چیزی را توی دل خودت گم می کنی که تا پیدا نشوی، برنمی گردد سرجایش...کاش می شد برای گم شدن خودمان به روزنامه آگهی بدهیم. و عکسی از قدیم خودمان را، عکسی که وقتی نگاهش می کنیم مطمئن هستیم خود خودمان است، ضمیمه اش کنیم و به یابنده هم وعده ی مژدگانی بدهیم. اصلا تا ابد غلام حلقه به گوش یابنده مان شویم....

نزدیک ساعت چهار تلویزیون را روشن می کردیم. برفک که جا عوض می کرد با راه راه های رنگی و صدای خش خش که عوض می شد با یک سوت یکنواخت، می نشستیم تا قرآن و سرود ملی چهار دقیقه ای تمام شود و صورت آدم هایی را تماشا کنیم که از منزل خارج شده و مراجعت ننموده بودند. نام برده دارای اختلال حواس می بود یا نمی بود، توی دل مان دعا می کردیم که همان فرداش توی خیابان ببینیمش و خانواده اش را از نگرانی درآوریم. بعد مجری که من نمی دانم وجودش چرا لازم بود آن وقت ها و حالا چرا لازم نیست، می آمد و برای بینندگان عزیز، آرزوی هزار چیز می کرد تا جانش دربیاید و اعلام کند که برنامه بعدی، برنامه ی کودکان و نوجوانان است. وسط آرم برنامه کودک همیشه می رفتیم دنبال چیزی برای خوردن. مامان بزرگ به خوردنی های زمان برنامه ی کودک می گفت آشغال و آشغال های آن وقت ها با وجود واقعا آشغال بودن شان خوشمزه تر بود. چیپس های توی سلفون شفاف و دراز با آن مقوای منگنه شده ی سرش،که به جای دانه دانه خوردنشان مثل بچه ی آدم، بسته را سوراخ می کردم و از تهش می مکیدم. کامک و کارملا و یام یام و البته شکلات کشی مینو. شکلات های کوچکی که رویش نوشته شده بود تافی کره ای و تنها چیز یک قرآنی یی است که یادم می آید خریده باشم. ده تایش را یک تومن می خریدیم...بستنی قیفی های چیده شده توی جعبه ای که درش به سرشان می چسبید و لیس اول همه شان مزه ی مقوا می داد...آشغال هامان که ردیف می شد، می نشستیم پای تماشای دوباره و چند باره ی فلونه و آنت و لوسیمی و بل و سباستین. با این که همه را حفظ بودیم، باز هم دوست شان داشتیم....

...می نشستیم و می دیدیم و می خوردیم تا نوبت به نقاشی های بچه های چند ساله برسد از فلان و بهمان شهر. نقاشی ها را نگاه نمی کردیم و می رفتیم دنبال قصه های خودمان تا مامان با تشر بنشاندمان پای مشق و اگر وسطش اخبار شروع می شد می پریدیم و خبردار می شدیم و " انجز وعده و نصر عبده " می خواندیم و الله اکبرهایش را داد می زدیم و دوباره با تشر خفه خون می گرفتیم...شاید قصه ها بود که آن روزها را دوست داشتنی کرده و همه ی بچه های آن روزها، شده اند آدم بزرگ های خاطره باز امروز که تا می نشینند کنار هم بگویند یادت هست و شروع کنند به یادآوری آن قصه ها. قصه هایی که گاهی خیلی دور از واقعیت آن روزهاست و گرچه این را می دانیم، دوست شان داریم یا دقیقا برای این که می دانیم، دوست شان داریم. اگر دنیای قصه نبود نمی دانم به کجا فرار می کردیم...

" هیچ وقت __ لیلا قاسمی / نشر زاوش "


 
 
/ 1 نظر / 50 بازدید
هانیه

من این کتابو خیلی دوست داشتم.. خیلی!