دوربرگردان

 
بگذارید یک کتاب خوب بهتان معرفی کنم.
" دوربرگردان " میثم کیانی نشر زاوش، دیروز برای سومین بار خواندمش. اگر کتابخوان هستید حیف است نخوانیدش...دوربرگردان کتابی ست با درون مایه عاشقانه، عشق های بی سرانجام توی نطفه مرده، عشق های شکست خورده، مجموعه ده داستان کوتاه، با شخصیت های سرگردان توی دیروز و امروزشان، اسیر بین عالم وهم و خیال و دنیای واقعی...دوربرگردان را بسیار زیادددد دوست داشتم. بسیار ماهرانه نوشته شده، همه‌چیزش درست است. آشپزی می دانید؟ مثلا می دانید یک حلوای خوب چطور درست می شود، رنگش، طعمش ، بوی زعفرانش، اندازه روغن و شکرش؟؟؟تزئین اش، آن خلال پسته و بادام اش حتی. دوربرگردان بسیار دلنشین است دقیقا مثل یک حلوا که همه چیزش به قاعده و به جاست...
خلاصه اگر می خواهید یک کتاب خوب بخوانید دوربرگردان کتابی به غایت خواندنی.

 

 

کتاب دوربرگردان نوشته میثم کیانی ده داستان دارد با نام‌های " فال فسیل "، " خزیده تا آن گوشه حال "، " بهمن برای مرده "، " دیوارهای دوار" ، " شبی‌خون "، " سهم پاییز "، " خواب انار "، " نت‌های خیس "،  " چاقوی دسته زنجان کوهن  " و " چتر پایتخت " ...

داستان‌ها در لوکیشن های مختلف اتفاق می افتد قبرستان، امامزاده و خیاطی و میدان جنگ حتی...

داستانها از هم جدا ولی در عین حال بهم پیوسته هستند ، دایره وار از یک نقطه خواننده را سوار خیال می کند ، از واقعیت رد می شود و دوباره به همان نقطه اول برمی گرداندت ، مدام از حال به گذشته می روی و برمی گردی ، حال خوبی دارد این رفت و برگشت ها ...شاید اسم کتاب برای همین دور چرخیدن ها " دوربرگردان "  نام گذاری شده که نویسنده با ذکاوت انتخابش کرده...

 

دوربرگردان کتاب خوبی ست از آن مدل کتابهاست که یک نفس می خوانی و خسته نمی شوی...

 

گه می زنن به اعصاب آدم این مردم...خیرشون که نمی رسه هیچ. سرت از نئشگی هم گیج باشه، باز خمارت می کنن.

 

تاریکی که باشه ترس هم بیشتره، پولش ولی همونه، یعنی این تاریکی ناکس ، ترس رو دوبل می کنه. هر چند من باکیم نیست. یعنی نه این که نباشه، ترس داره ...

 

رفتنی رو باید رفت...

 

این هجای خونین همیشه نبض های مرا مختل می کند : دوستت دارم. خونی که می دود زیر پوستم و تکرارش می کنم...به قول شاعر دو چیز را نمی شود ترک کرد، سیگار و تو را. اما من می گویم دو چیز را نمی شود ترک کرد، تو را و تو را...

 

یادم نمی آید. بار اول نبود. بار آخر هم نیست. شعر می آید که برود، نه این که بماند ، اگر نه شعر نیست ، زندگی پر است از همین شعرهای نیمه کاره...

 

 

هوای بیرون سرد بود. سوزی می‌وزد، همراه صدای آواز سوزان کوهن. سرجمع به حال آدم می‌خورد. نشستم روبه‌روی پسرک، گوشه‌ی دیگر باغچه. بلوز آبی یقه گردی تنش بود با شلوار گرم‌کن سه خط سفید. پا برهنه. من بلندتر از صدای کوهن «چی‌کار می‌کنی؟» پسرک زیر صدای موسیقی؛«عروسکم رو چال کردم.» کوهن؛«سوزان... می‌تونی صدای قایق‌ها رو که می‌گذرند بشنوی.» من؛«مرده بود؟» پسرک؛«نه» کوهن؛«می‌تونی شب رو کنار اون بگذرونی.» من؛«پسرا هم مگه عروسک‌بازی میکنن؟» پسرک؛«تو نمی‌کردی؟» من؛«چرا...خداییش دوست هم داشتم.»

 

 

" دوربرگردان __ میثم کیانی / نشر زاوش "

/ 0 نظر / 5 بازدید