خویش خانه


پیشنهاد خواندن یک کتاب خوب برای مخاطبینی که دوست دارند فضای داستانی جدیدی را تجربه کنند. " خویش خانه " ی آیت دولتشاه کتابی ست با نثری روان و پخته که خواننده را درگیر فضاهای وهم آلود سرشار از تصویر می کند، طوریکه انگار کتاب نمی خواند فیلم می بیند...

مجموعه داستان " خویش خانه " شامل 16 داستان است. قرارگاه متروکه __ خویش خانه __ ناشنیده های در خواب __ خیره به ماه پنجره پنجره ای __ از ورای کنگره ها __ حکم __ نقش جنازه نبیه __ لکه های آتش __ اورکت آمریکایی __ پایان کابوس ها __ آخرین روزهای ناصح __ رقص یک متری یک سیاه __ گم شدهء عمو __ کاش این خیابان تا ابد ادامه پیدا کند __ آخرین دلنوشته استاد و کلوت که به قلم زیبا و توانای آیت دولتشاد نوشته شده، یکی از محسنات کتاب ، نام داستانهاست که باسلیقه انتخاب شده و خواننده را تشویق به خواندن می کند.

مشخصه اصلی داستانها " مرگ " است. نویسنده مرگ را قسمتی از زندگی می داند، گاهی مرگ انتقام است ، گاهی انتخاب است و گاهی اعتراض، هر چه هست قسمتی از زندگی ست...

کتاب را بسیار دوست داشتم، از کلمهء مرگش نترسید، با کتاب آقای دولتشاد چند ساعتی می توان زندگی کرد.
یادداشتی از رضا فکری عزیز بر مجموعه داستان "خویش‌خانه" 

 

 

پرداخت شخصیت سرفصل مهمی در ادبیات داستانی است و حضور کُنش‌مند شخصیت‌ها، مخاطب را با زوایای پنهان وجودی‌اش آشنا می‌کند. صرفِ نظر از این‌که نویسنده‌ای دغدغه‌ی شخصیت داشته باشد یا نه، انتخاب نظرگاه مناسب برای هر داستان دست نویسنده را در ساخت شخصیت‌ها باز می‌گذارد. در این میان پیش‌بُردنِ داستان از منظر جمعی و استفاده از "ما" به‌عنوان نظرگاه داستانی، راه را بر نقب عمیق به درونیات منحصر به فرد هر شخصیت می‌بندد. فارغ از ادبیات کمونیستی که هر نویسنده‌ای به‌عنوان نماینده‌ی راستین ملت و از زبان یک‌پارچه‌ی جمعِ رفقا داستانش را روایت می‌کرد، نظرگاهِ جمعی به دلیل ناپیدایی فردیتِ شخصیت‌ها، کمتر در داستان‌نویسی مُدرن استفاده شده است. درواقع معدود داستان‌های درخشان این نظرگاه، بیشتر با هدف شرح مَسخ‌شدگی افراد یک جامعه و بیان نگاه یکسان آن‌ها به وقایع نوشته شده است. برای نمونه در داستان "یوزفینه‌ی آوازه‌خوان"، کافکا قصه‌ی موش‌هایی را روایت می‌کند که همگی محو آواز یوزفینه هستند و اساسا شخصیت فردی‌شان در برابر هنرهای او دیده نمی‌شود. اگرچه یکی از اعضای گروه به نیابت از جمع موش‌ها نمایش احساسات جمعی آن‌ها را به عهده دارد و بار روایت را به دوش می‌کشد، اما تمام داستان در گیر و دار نمایاندن شخصیت خود یوزفینه و خصوصیات اخلاقی او می‌گذرد. درواقع این نوع روایت، هم به محو‌شدگی و بی‌نظری جماعتِ بی‌چهره دلالت دارد و هم محملی برای عرض اندام شخصیت اصلی داستان ایجاد می‌کند.

با این مقدمه داستان‌های مجموعه‌ی "خویش‌خانه" را می‌توان در دو دسته‌ی کُلی ارزیابی کرد. گروهی که در آن "اول ‌شخص جمع" نمودی پُر رنگ دارد و گروهی دیگر که در آن فردیت آدم‌هاست که اهمیت می‌یابد و دیگر از نمایش روح جمعی خبری نیست. نویسنده در داستان‌های گروه اول، با استفاده از یک حادثه و یا یک کشمکش اصلی، بی‌کُنشی آدم‌هایی را به تصویر می‌کشد که تنها حضور دارند. آن‌ها یا کُنش به‌خصوصی ندارند و یا همگی رفتار یکسانی از خود بروز می‌دهند. در داستان "پایان کابوس‌ها" اگرچه این "سیاوش" است که به کشف تازه‌ای در آزمایشگاه نایل آمده و قصد دارد آن را پنهان از از باقی همکارانش نگه دارد، اما در نهایت این دوستانش هستند که با فهمیدن موضوع، بی‌آن‌که مشورتی با هم بکنند هر سه به یک کُنش واحد دست می‌زنند و سوختن سیاوش را در آتش به نظاره می‌نشینند. داستان "خویش‌خانه" اگرچه از نظرگاه سوم‌شخص روایت می‌شود و مجنون شدن "حجت" کشمکش اصلی روایت است اما همچنان رد پای اول‌شخصِ جمع در آن دیده می‌شود و نویسنده اغلب با آوردن جمله‌هایی همچون "توجهی نکردیم" و یا "همه ریختیم بیرون" حضور این جمع را به مخاطب یادآور می‌شود. درواقع به‌جز حجت شخصیت‌های دیگر داستان حضور مشخصی ندارند و همگی در بُهت واقعی‌بودن یا نبودن شراب عدنانی و حوریه‌هایی که حجت تعریف می‌کند درمانده‌اند و با وهم و ترس ناشی از شنیدن صداهایی نامعلوم سر می‌کنند. در داستان "قرارگاه متروکه" هم همان وهم جنون‌آمیز گریبان همه‌ی گروهان سیزده نفره را می‌گیرد و در همین فضا است که یک به یک جان می‌دهند. هیچ‌کدام از سربازهای درون داستان شخصیت بارزی ندارند و گویی یک تنِ واحدِ آسیپ‌پذیر هستند که حادثه‌هایی گنگ هربار تکه‌ای از آن را جدا می‌کند. در داستان "ناشنیده‌هایی در خواب" همچون حجت و سیاوش این بار رمزآلودگی در محدوده‌ی "دانا" است که حلقه می‌زند. فرمانده‌ی گروهان به دلایلی حضور ندارد و قرار است دانا سربازها را به مقصدی نامعلوم هدایت کند. با این‌که کل روایت به شیوه‌ی اول شخص مفرد پیش می‌رود اما باز هم این اول شخص جمع است که رُخ‌نمایی می‌کند: "نتوانستیم سر از کار او و وکیلی درآوریم". "ما"ی این داستان هم نماد آدم‌هایی با حداقل چالنج است که همگی گوش به فرمان هستند و مخالفتی با دستورهای صادرشده نمی‌کنند. در داستان "نقش جنازه نبیه" باز هم اول شخص جمع خودش را نشان می‌دهد: "ما شیفت روز بودیم و تا چند دقیقه قبلش داشتیم بالای کوره مسیر چُلک‌ها را به دهانه‌ی تنوره باز می‌کردیم". درواقع رازآلودگی این‌بار بر شخصیت "نبیه" استوار می‌شود که به دلایلی نامعلوم دچار جنون شده و مُدام به شعله‌های دهانه‌ی تنوره خیره می‌شود. در داستان "لکه‌های آتش" قصه‌ی جنون آنی "داوود" پس از آن‌که می‌فهمد سکه‌ای در کار نیست روایت می‌شود. هر سه دوستِ او یک وضعیت واحد دارند و حس و حال‌شان هنگام دفن جنازه‌ی داوود به‌صورت جمعی بیان می‌شود: "ساکت و مبهوت بالای سر داوود ایستاده‌ایم، صدایی از دور دست می‌آید، پریشانیم".

نویسنده در داستان‌های گروه دوم بر فردیت شخصیت‌ها و دیدگاه‌های تک به تکِ آن‌ها انگشت تاکید می‌گذارد و دیگر از مَسخ جمعی خبری نیست. در داستان "خیره به ماه پنجره پنجره‌ای" مردِ داستان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند خاطره‌های لطیف گذشته را مُرور می‌کند و حضور پدر در این خاطره‌گردی، قدم گذاشتن او به دنیای مرگ را تداعی می‌کند. در داستان "از ورای کنگره‌ها" حضور مرد سخنران در بالای کنگره‌ها و مرور خاطره‌های گذشته‌ی کودکی‌اش سبب می‌شود ذهنیت‌اش نسبت به موضوع سخنرانی دگرگون شود و در لزوم کنترل جمعیت تردیدهایی جدی پیدا کند. باقی داستان‌های فردمحور مجموعه چندان چنگی به دل نمی‌زنند و ضعف‌های آشکاری در پرداخت روایت دارند. در داستان "حکم" اکنونِ روایت مطلقا اهمیتی ندارد و این اتفاقات گذشته است که هنگام بازیِ حکم، شخم می‌خورد. پرتره‌ی مردی که یک نقاش روس آن را کشیده، نفرینی را با خود به همراه دارد که گریبان همه‌ی شخصیت‌های درگیر را می‌گیرد. داستان به دلیل ناهمگونی دو فضای گذشته و اکنون و همچنین اتفاقات ریز و درشت و درهم و برهمی که بر سر پُرتره رخ می‌دهد، مخاطب را از تمرکز بر یک کشمکشِ مشخص داستانی باز می‌دارد. در داستان "کلوت" دیرینه‌شناسی که قصد کشف سرزمین ناشناخته‌ی کلوت را دارد ما را با انبوهی از اَسناد روبرو می‌کند که معلوم می‌شود آدم‌هایی از جمله پدرش به این کویر پا گذاشته و جانشان را داده‌اند. در داستان "گمشده‌ی عمو" عمو اکبر در حال مرگ است و با شرح مفصل وضعیت او در بیمارستان کشمکش اصلی داستان که موضوع گم‌شدن پسرش فرامرز است کم‌رنگ می‌شود. در داستان "رقص یک‌متری یک سیاه" که مشخص نمی‌شود از چه اتفاقی به بعد تنش داستانی از بین می‌رود و رابطه با فخرالدینِ سیه‌چُرده صمیمانه می‌شود، فراوانی اطلاعات جنگ سودان و دارفور است که به مخاطب تحمیل می‌شود. در داستان "آخرین دل‌نوشته‌های استاد" توصیف‌هایی که از حضور سه شاگرد و بیماری استاد ارائه می‌شود کش‌دار و کسل‌کننده است. ضمن این‌که داستان را به پیش نمی‌برند و فضاسازی صرف هستند. همچنین داستان‌های "کاش این خیابان تا ابد ادامه پیدا کند" که وجه بارز احساسی و ملودرام آن بر روایت غلبه دارد، "اورکت آمریکایی" که شرح یک موقعیت است و "آخرین روزهای ناصح" که حکایت‌واره است، به هیچ عنوان در قد و قواره‌ی داستان‌های دیگر مجموعه‌ی "خویش‌خانه" نیستند.

به نظر می‌رسد در داستان‌های روح جمعی که داستان‌های درخشان مجموعه هم هستند اغلب این مسخ‌شدگی به دلیل جنون و وهمی است که در فضا جاری است و هر دم گریبان یکی را می‌گیرد و باقی جماعت را متحیر و میخ‌کوب می‌کند. جنونی که فضاسازی‌های وهم‌آلود داستان وقوع‌اش را محتمل می‌کند. همچنین تاکید نویسنده بر استفاده از رویدادگاه‌هایی همچون قرارگاه متروک، تپه گراز و دره‌های اعجاب‌انگیز، روستایی در منطقه‌ی جنگی و کوره‌ی آهک به خودی خود داستان را مستعد ایجاد چنین وهم و جنونی می‌کند و هر ماجرای ساده‌ای را رنگی از رازآلودگی می‌زند. اگرچه پرداخت‌های این‌چنینی از روح جمعی افراد جامعه و همچنین نمایش ترس‌ها و گریزهای جمعی‌شان محمل خوبی برای داستان ایجاد کرده است اما همچنان این فردیتِ فرد است که باید اهمیت بیشتری در داستان داشته باشد. درواقع با کالبدشکافی دقیق روح تک‌تک افراد جامعه است که می‌توان به روح کلی حاکم بر آن دست یافت. از این منظر اگرچه در نگاه اول همه‌ی آدم‌های یک جامعه را به این شیوه می‌توان در ورطه‌ی ترس، وهم و یا جنون دید اما نمونه‌های شاخص و داستانی‌تر شاید همان تک آدم‌هایی هستند که تن به این جنون، ترس و یا وهم نداده‌اند و یا دستِ کم تلاش می‌کنند که تن ندهند و درواقع از همین ایستادن‌های در برابر تفکر غالبِ جمعی است که داستان، داستان می‌شود.

 

آخرین باری که حجت را دیدیم، غروب دیوانگی اش بود و سایه ای که از روی چادرمان گذشت و صدای جیغی که توی آن شب توفان زده پیچید. پورداوود دوید سمت تپه گراز. ما هم دنبالش دویدیم. ما که رسیدیم پورداوود بی حرکت ایستاده بود و سربلند کرده بود رو به تیزی دره که از نور کم رمق آفتاب تلالویی نارنجی رنگ به خود گرفته بود. چهار نفرمان در خلئی از سکوت و ناباوری ایستاده بودیم. هیچ صدایی نبود.

 

 

اولین رگه های خون را مسعودی نیا از زیر پایمان پیدا کرد. بعد پورداوود ادامه ی رد خون را از دره گرفت و از میدانچه تا دره ی تنگ تپه آن را پی گرفت. رگه ی خون در تنگ ترین عرض دره، از یکی ازدیواره ها بالا رفته بود و توی شکاف کم عمقی محو شده بود. این آخرین ردی بود که از حجت گرفتیم. نیروهای پایگاه سه ساعت بعد با پاترول های سفید آمدند و ما را مستقیما برگرداندند. پورداوود بعدها گفت:« انگار کارِ گرگا بوده. هیچی ازش نمونده، الا یک دست، دست راستش، عجیب این که توی دستش یه سنگ بوده، یه یاقوت بیست قیراتی که شبیه چشم حیوان تراش خورده بوده....


اتفاقات عجیب برای ما از روز پنجم شروع شد. دوشنبه بود، اولین شبی که توی خوابگاه افسران می خوابیدیم. گرگ و میش با صدای جیغی گوش خراش از خواب پریدیم و ناخودآگاه دویدیم سمت جایی که صدا را شنیدیم. صدا از سمت سرویس های بهداشتی پشت خوابگاه می آمد. محوطه از نور نورافکن های زمین چمن روشن بود. هوا غبار داشت و سالن های حمام زیاد واضح دیده نمی شد. نزدیک تر که شدیم چیزی قرمز رنگ در دوردست به چشم مان آمد. هیچ کدام از ما آمادگی مواجهه با آنچه را که در انتظارمان بود نداشتیم. از داخل صدای شرشر آب می آمد و دست یکی از سربازها را دیدیم که از پایین در آلومینیومی جمام زده بیرون و اطرافش خون غلیظی دلمه بسته...


" خویش خانه __ آیت دولتشاه / نشر افکار "
/ 0 نظر / 23 بازدید