چیزی را به هم نریز


تو بودی که می گفتی به هر کجا که بروی دیوارها همین قدر بلند هستند؟ که گاهی هیچ انتخابی برای آدم نیست، جز این که چهار زانو بنشیند و مدام بگوید سِسِمی باز شو، بلکه دری پنهان، گشوده شود و او را توی شکم خودش ببلعد؟ راستی کجایی الان؟ حتما یک بیغوله ای، یک جای دیگر پیدا کرده ای و توی یکی از سوراخ هاش خزیده ای. نگرانت نیستم، یعنی نباید باشم. می دانم که تو از عهده ی خودت بر می آیی. شاید از سر کنجکاوی است که می خواهم بدانم یک دفعه کجا غیبت زد...مادر می گوید " نباید یک گوشه بنشینی و در وری به هم ببافی. آن وقت مخت بید می زند و باید کله ات را ببندیم به نفتالین." مشاور می گوید: " بنویس، با همه شان، با همه ی خاطره های تلخت روبرو شو و بعد فراموش شان کن." اگر این وسط همه چیز از یادم رفت چه؟ هنوز یک چیزهایی هست که نمی خواهم از یادم بروند....


" چیزی را به هم نریز __ رضا فکری / نشر افکار 
/ 1 نظر / 12 بازدید
شهره

سلام از وبلاگت خيلي خوشم اومد به منم سر بزن و آدرس وبلاگتو واسم بزار تا بتونم هر روز من و بقيه بازديد کنندگان بهت سر بزنيم محلي که وبلاگتو ثبت ميکني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان ايران است و فوق العاده پر بازديد.حتما بيا و لينکتو ثبت کن .مرسي.