دکتر ژیواگو

 

 

یوری ژیواگو دکتری ست که شعر می گوید و عاشق دو زن است ، یکی تونیا همسرش و دیگری لارای فریبا . پاسترناک این ماجرای عاشقانه را در کنار جنایات جنگ داخلی روسیه در قالب حماسه‌ای تاریخی روایت می‌کند . 

کتاب داستان مردی است که عاشق دو زن است و این ماجرا همزمان با انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و سپس جنگ داخلی 1918 تا 1920 به وقوع می پیوندد. «طوفان» کلید وقایع بزرگ و اندوهبار این کتاب محسوب می شود. طوفان جنگ ، طوفان انقلاب ، طوفان احساسات انسانی و طوفان طبیعت انبوهی از صحنه های مختلف ، مردمانی با غرائز متفاوت ، انسان هایی که در میان یخ و برف سیبری در حال کشمکش هستند . در سراسر کتاب و در خلال صحنه هائی که حاکی از جدال مداوم انسان با خودش می باشد ، انعکاسات وعکس العمل های مذهب به چشم می خورد.

 

 

آنها می رفتند، همچنان می رفتند، هر گاه که سرود ماتم قطع می شد، مانند این بود که در طول مسیرشان صدای پاها، اسبان و وزش باد شنیده می شود. رهگذران کنار می رفتند تا راه را بر گروه مشایعین باز کنند، تاج گل ها را می شمردند و علامت صلیب می کشیدند، کنجکاوان به این گروه می پیوستند و می پرسیدند: «که را به خاک می سپارند؟» جواب می شنیدند: «ژیواگو»- درست ثواب دارد. برای این مرد دعایی بکنیم.- مرد نیست، زن است.- چه فرقی می کند. خدا بیامرزدش. مراسم خوبی است. آخرین لحظات به سرعت می گذشتند- لحظاتی بودند حساس و بازنگشتنی. «زمین خدا و آنچه را که در بردارد، جهان و تمام موجوداتش.» کشیش، با ترس علامت صلیب را رسم کرد و یک مشت خاک بر «ماریا نیکلایونا» پاشید. سرود «با ارواح پاکان» را خواندند. بعد حرکت غیر ارادی و شتاب آمیز شروع شد. در تابوت را بستند و میخ کوبیدند،  در گودال گذاشتند! باران خاک و کلوخ بر تابوت بارید و صدایی مانند طبل برخاست. و در آن واحد با چهار بیلچه آن را پوشانیدند. تپه ای کوچک درست شد. پسر بچه ای ده ساله بر تپه بالا رفت. تنها آن بی حسی و گیجی ای که پس از یک دفن مجلل عموماً وجود تمام مردم را فرا می گیرد، می توانست درک و احساس این پسربچه را که می خواست بر سر قبر مادرش سخنرانی کند، توجیه نماید.

سرش را بلند کرد و از بالای تپه با نگاه توخالی خود فضای بی رنگ و بوی پاییز و گنبدهای صومعه را در آغوش کشید. چهر ه اش با بینی برجسته درهم فرو رفت. گردنش را برافراشت. اگر بچه گرگی این حرکت را انجام می داد، دلیل بر این بود که می خواهد زوزه بکشد. پسربچه چهره اش را با دست پوشانید و بغضش ترکید. تکه  ابری که به جانب او به حرکت درآمده بود با رگبار سرد خود بر دست ها و چهره اش شلاق زد. مردی سیاهپوش به قبر نزدیک شد، آستین های تنگ و چسب جامه اش بر بازوانش چین خورده بود. او «نیکلای نیکلای ویچ ودنیاپین» کشیش بود که با میل خویش به یک کشور غیر مذهبی آمده بود و برادر متوفی و دایی این پسربچه بود که می گریست. به طرف پسربچه آمد و او را با خود از قبرستان بیرون برد.

 

" دکتر ژیواگو __ بوریس پاسترناک "

 

 

/ 1 نظر / 31 بازدید
*ღ*مرد احساسی*ღ*

سخت است ؛ خیلی سخت ! وقتی بدانی او کجای زندگی توست ، اما ندانی تو کجای زندگی او هستی ! ................. اگه امکانش هست به منم سر بزنید