بار هستی

 

 

 

بار هستی مشهورترین اثر میلان کوندرا  تفکر و کاوش درباره زندگی انسان و فاجعه تنهایی او در جهان هستی است . داستان یک دکتر به نام " توما " و همسرش " ترزا " ، ترزا عاشق توماست اما توما قادر به چشم پوشی از زنان دیگر نیست...

این کتاب در ایران هفده بار به چاپ رسیده است. نویسنده  داستان را به شکل غیر خطی روایت می کند و در بسیاری از مواقع مستقیما"  وارد داستان شده و با خواننده رو در رو صحبت می کند و تمام اینها به هیچ وجه آزار دهنده نیست . این کتاب را می توان بارها و بارها خواند و هر بار مطالبی جدیدی کشف کرد.

 

 

 

یکی از شبها ترزا در خواب شروع به نالیدن کرد. توما او را بیدار کرد. ترزا به محض این که چشم باز کرد با انزجار به توما گفت: از اینجا برو! از اینجا برو!...سپس رؤیای خود را برای توما چنین نقل کرد: آنها هر دو با «سابینا» در اتاق وسیعی بودند. در وسط این اتاق –که به صحنه تئاتر شباهت داشت– تختخوابی قرار داشت. توما به او دستور داد تا در گوشه اتاق بماند و جلوی چشمان او، سابینا را نوازش میکرد. ترزا نگاه میکرد و از این منظره، به گونه ای تحمل ناپذیر، رنج میکشید و برای آن که رنج نفسانی خود را به مدد درد جسمانی درمان کند، زیر ناخن هایش سوزن فرو میکرد. ترزا در حالیکه مشت ها را، گویی که انگشتانش واقعاً صدمه دیده باشند میفشرد، گفت: به طور وحشتناکی درد آور بود! توما او را با مهربانی آرام کرد و ترزا -که مدام می لرزید- به آرامی به خواب رفت.
فردا با فکر این رؤیا، توما چیزی به خاطرش خطور کرد. کشو میز خود را گشود و بسته نامه های سابینا را باز کرد. پس از یک لحظه، چشمش به این قسمت افتاد: «دلم میخواهد در کارگاه نقاشی ام، همچون روی صحنه تئاتر، تو را نوازش کنم. دیگران در اطراف ما خواهند بود ولی حق نزدیک شدن به ما را نخواهند داشت، اما آنها نمیتوانند چشم از ما برگیرند.» بدتر از همه این بود که نامه تاریخ داشت و همین اواخر نوشته شده بود؛ یعنی در  زمانی که ترزا از مدتی قبل از آن در خانه توما به سر می برد....

 

 

 

وقتی مردم هنوز کم و بیش جوانند و آهنگ موسیقی زندگیشان در حال تکوین است؛
می توانند آن را به اتفاق یکدیگر بسازند و مایه ها را رد و بدل کنند؛ اما وقتی در سن کمال به یکدیگر میرسند، آهنگ های موسیقی زندگی آنها کم و بیش تکمیل شده است و هر کلام یا هر شیی در قاموس موسیقی هر کدام معنی دیگری می دهد...

 

 

 

هیچ فرد بشری نمی تواند عطیه عشق ناب را به دیگری تقدیم کند. تنها حیوان قادر به انجام دادن این مهم است، زیرا از بهشت رانده نشده است. عشق میان انسان و حیوان، عشقی ناب است، عشقی بدون کشمکش و مجادله، بدون صحنه های دلخراش و بدون تغییر و تحول. کارنین (اسم سگی در داستان) در کنار ترزا و توما (شخصیت های اصلی داستان)، محیط زندگی خود را بر اساس تکرار تنظیم می کرد و از آنها نیز همین انتظار را داشت. اگر کارنین به جای یک سگ، یک انسان بود، مسلماً از مدت ها قبل به ترزا گفته بود: “گوش کن، از اینکه هر روز نان روغنی را به دهان بگیرم خسته شده ام، نمی توانی چیز تازه ای برای من پیدا کنی؟” تمامی محکومیت انسان در این جمله نهفته است. زمان بشری دایره وار نمی گذرد، بلکه به خط مستقیم پیش می رود. به همین دلیل انسان نمی تواند خوشبخت باشد، چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است.

 

 

 

" بارهستی __ میلان کوندرا / نشر گفتار "

 

 

/ 0 نظر / 74 بازدید