انگار گفته بودی لیلی

 

انگار گفته بودی لی لی، قصه زن ایرانی ست قصه تلخ زندگی متاثر از آشفتگی ،تنهایی و ناکامی و تلخکامی ، قصهء سرگردانی ، درددل شراره است که دارد سعی می کند از جبر سرنوشت فرار کند ولی دیوار همیشگی سنت و جهل او را اسیر کرده...قلم نویسنده به سادگی تو را جادو می کند ، تو همراه میشوی ...

داستان انگار گفته بودی لیلی قصه زیبا اما تلخی دارد. زن که باشی تلخی داستان را بیشتر درک می کنی ...

انگار گفته بودی لیلی از هشت فصل تشکیل شده ، شراره ، مستانه ، علی و محمود شخصیتهای سازندهء داستانند . علی شخصیتی سایه است که در داستان حضور ندارد ، اما عاملی سازنده در شکل گیری داستان دارد شراره بیوه زنی است که با پسرش سیاوش زندگی می کند و سالها پیش شوهرش را از دست داده ، انها به مشهد می روند و در همان هتلی اتاق می گیرند که شراره با علی ماه عسل را در ان گذرانده بوده . کتاب دو بخش دارد یک بخش داستان مکالمات ذهنی شقایق است با  همسرش علی ، بخش دیگر گفتگوی  مستانه خواهر علی با شراره است  . داستان با این جمله شروع می شود  بمب ها از آسمان ریختند روی خانه همسایه . تو از ایوان پرت شدی و مردی...

این کتاب برنده جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری برای بهترین رمان اول سال 79 شده

 

 

وصل بود به من. توی تن من بود. آمد که بیرون، از هم جدا شدیم. اما دوباره وصل شد. سینه من را کشید توی دهانش و از من زندگی کرد. شیر را که ازش گرفتم، انگار او را از خودم گرفتم. روز به روز بندی پاره می‌شد.

 

دانشگاهها که تعطیل شدند، به مستانه گفتی "مرده شور اون چشمای شورت رو ببرن!"مستانه چشمهاش را آرام می بست و آرام باز میکرد. میخندید. میگفت"  خیلی هم شیرینه!".بهتر از مستانه من میدانستم چشمهاش چقدر شیرین است و این شیرینی توی گلوی خیلی ها گیر کرده. فوری دستم را میگرفتی. میخواستی یادم برود. من هم یادم میرفت چشمهام چقدر ریز است. یک کم هم سر پایین..حتی این پف لعنتی هم فراموشم میشد. پدرت میگفت زود است، شوهر نمیکند. مستانه شانه اش را می انداخت بالا و به مادرت میگفت "حالا ضرری نداره که، آدم میبینه دیگه".

 

گفتی " هیچی نشده . رفته بیرون خرید . رفته سینما . رفته بگرده . تو چرا این قدر لوسی ؟"همان موقع هم می دانستم دوست داری لوس باشم .

 

لیاقتم این هست. بلد نیستم زندگی کنم. من که نمی‌توانم فریاد بزنم و از این خانه بروم. نمی‌توانم حقم را بخواهم. خودم را بخواهم. حقم است بمیرم.

 

 

 

اگر آن همه لوس نبودم ، اصلا گریه نمی کردم . چه می دانستم بیخودی اشک خرج می کنم . چه می دانستم بعدها چه قدر آن را کم می آورم .

 

دل مردم را نسوزون ، آه به دل مردم نذار . دلت رو می سوزونن ، آه کار دستت می ده .

 

همیشه از علی حرف می زدی و صد بار و هزار بار خواستگاری ات را تعریف می کردی . ولی مگر علی فقط همان یک صحنه را در این دنیا بازی کرده بود ؟ صحنه خواستگاری آمدن و با تو عاشقی کردن ؟ تو وقتی علی را در ذهن خودت تدوین می کردی ، از قیچی خوب کار کشیده ای .

 

به دیدن دخترک هم رفتیم ،چشم غره ای به من رفت و دلتنگی برای پدر کرد ...بینی اش را عمل کرده و چاق شده بود ...به من گفت :دیگه همه چیز تموم شد شیوا ...من گریه ام نگرفت ...هنوز قدش از من بلندتر است هنوز هم اخلاق های بچگانه دارد ...وقتی دلتنگی اش تمام شد برایم توی حس رفت خوب شد به تشییع جنازه نرفتم مثل این که به دیدن جسد پدر مرحومش فریاد کشیده بود :ددی آی لاو یو ...خوب دیگر اگر من و مریم آن جا بودیم دیگر نمی توانستیم خودمان را کنترل کنیم ...پس همان بهتر  که به تشییع نرفتیم ...به خدا من بدجنس نیستم زمان عزاداری ها حس طنزم خیلی گل می کند خدا نصیب کسی نکند حس خوبی نیست اما فکر کنم یک ج.ر واکنش بدنی نسبت به عزاداری باشد به دلیل مشکلی که داشتم خداوند شاید در این زمان ها این طوری کمکم می کند که خیلی گریه نکنم

 

فقط تو میمانی. تو میدانی. مطمئنم. علی، چشمهای من دیگر جایی را نمیبیند.تو به جای من نگاه کن. روی پشت بام ها را ببین. ببین پیش کدام کبوتر است. ببین روی کدام کوه نشسته است. تو میتوانی. تو میدانی.

 

درست است ، توی این سه سال با تو حرف نزده ام. اما واقعیت و شاید هم حقیقت این است که فراموشت نکرده ام. هنوز هم  وقتی فکر میکنم به حرکت لبهات، آن روز . آن لحظه که کبوترها نشستند روی سر دخترک کوچولو، میبینم انگار گفته بودی لیلی...

 

" انگار گفته بودی لیلی __ سپیده شاملو / انتشارات مرکز "

 

/ 1 نظر / 23 بازدید
mitra

salam.tama matalebeto bedeghat mikhonam wa lzat mibaram,khaster nabashi