عزاداران بَیَل

تمام داستان های غلامحسین ساعدی را دوست دارم و " عزاداران بَیَل " اش را بیشتر از همه...در تاریخ ادبیات داستانی ایران سه کتاب وجود دارد که به صورت نمادین دنیای پیرامون ما را، در روستا باز سازی کرده، یکی " عزاداران بَیَل " مرحوم ساعدی ست و دو تای دیگر " جای خالی سلوچ " و " کلیدر " محمود دولت آبادی...." عزاداران بَیَل " کتابی ست بین مجموعه ی داستان کوتاه و رمان، مجموعه ی هشت داستان که همگی توی دهی به نام بَیَل می گذرد، شخصیت های هر هشت داستانِ کتاب تقریبا ثابت اند. با نگاهی سمبولیک به داستان، می توان حدس زد که " بَیَل " ایران است و آدم های داستان هر کدام نماد یک طرز فکراند، حسادت، خرافه پرستی، دروغ، غیبت، که البته چون در ظاهر این داستان ها مربوط می شوند به یک روستای دورافتاده، این طرز نگاه، به کسی برنمی خورد. عزاداران بَیَل از آن کتابهایی ست که نفس را توی سینه حبس می کند، عجیب فضای سردی دارد این کتاب، نثری تاثیرگذار و فضاسازی فوق العاده. داریوش مهرجویی، فیلم " گاو " اش را، براساس یکی از داستان های این مجموعه کتاب ساخته، بی اغراق و با اطمینان تمام معتقدم این کتاب جزو آبروی ادبیات ایران است، اگر قبلا خوانده اید دوباره بخوانیدش، اگر نخوانده اید، از دستش ندهید که خواندنش برای همه آدمها خوب است، به خصوص آدمهایی که " خواندن " بلدند...
- مشدی حسن هم چنان در حال نشخوار گفت: "من مشدی حسن نیستم. من گاوم. من گاو مشدی حسن هستم."
- کدخدا گفت: "این حرفو نزن مشدی حسن، تو خودِ مشدی حسن هستی"
- مشدی حسن پا به زمین کوفت و گفت:" نه، من نیستم، من گاو مشدی حسنم، مشدی حسن نشسته اون بالا و مواظب منه."
- کدخدا گفت: "مشدی حسن تو رو به خدا دس وردار. این دیگه چه گرفتاری ست که برای بَیَل دُرُس کردی؟ تو گاو نیستی؛ تو مشدی حسنی."
- مشدی حسن پایش را کوفت به زمین و گفت: " نه ، من مشدی حسن نیستم. مشدی حسن رفته برای عملگی. من گاو مشدی حسنم."
- کدخدا گفت: " آخه تو چه جور گاوی هستی مشدی حسن؟ از گاوی چی داری؟ دمت کو؟"
- مشدی حسن خیز برداشت؛ در حالی که دیوا وار دورِ طویله می دوید و شلنگ می انداخت. هرچند قدم کله اش را می زد به دیوار و نعره می کشید تا که رسید جلو کاهدان و ایستاد. چند لحظه سینه اش بالا و پایی رفت. بعد کله اش را برد توی کاهدان و دهانش را پر کرد از علوفه و آمد ایستاد روی چاه؛ همان جایی که اصلان کاه رویش ریخته بود. با صدایی که به زحمت از گلویش بیرون می آمد؛ گفت: " مگه دُم نداشته باشم نمی تونم گاو باشم؟ مگه بی دُم قبولم نمی کنین؟ ها؟" و با پا شروع کرد به کوبیدن زمین...


" عزاداران بَیَل __ غلامحسین ساعدی / انتشارات نگاه "
 
 
 
/ 2 نظر / 31 بازدید
نمايشگاه هاست www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran هاست,هاست رايگان,هاستينگ,فروش هاست,خريد هاست,سرور مجازي,وي پي اس با تشکر[گل] [گل]

نازي

يه وبلاگ طراحي کردم و تمام کسايي که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لينک کردم . از تو هم دعوت مي کنم به جمع ما بياي . منتظر حضورتم . باي