آناتومی افسردگی

چرا دنیا دایم به دو تکه تقسیم مى شد، چرا همیشه باید یک ور فهرست چیزهایی نوشت و آن ور فهرست چیزهایی مقابلش قرار داد، هیچ وقت هم این دو طرف برابر مساوی از کار در نمی آید. چرا دنیا یک جایی دست از سر آدم برنمی دارد و همه چیز را اندازه ی هم حساب نمی کند. خوبی ها و بدی ها و خواسته ها میلیمتر به میلیمتر مساوی هم. چیزی از دست می دهی اندازه ی همان چیزی به دست می آوری. در شرایط انتخاب مساوی انتخاب معنا دارد


  • چی می شود که همه ی این کارها، همه ی این فکرها، همه ی آن زندگی ای که آدم برایش عمرش را می گذارد بی معنی می شود؟ چرا یک کاری که در بیست سالگی تمام زندگی آدم است در سی سالگی بی معنی است؟

  • " آناتومی افسردگی _ محمد طلوعی / نشر افق "
  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٩

سالتو

« سالتو » را یک نفس خواندم، دویست و شصت و دو صفحه یک نفس شوخی نیست ها، باید قصه انقدر پرکشش باشد که بتوانی. کتاب که تمام شد برای دوست نویسنده ای که خودش هم خوش قلم است و صاحب سبک، نوشتم سالتوی مهدی وحشتناک خوب بود، حتما بخوانش. بعد فکر کردم کاش نوشته بودم از آن معرکه های لعنتی است. مثل یک غذای خوش طعم، همه چیز به اندازه است و خوب جا افتاده. بیان شیوا، قلم روان، شکل گیری تدریجی ماجرا، فضاسازی های جذابش، شخصیت پردازی ها؛ عجیب است آنهمه شخصیت توی یک داستان و تو گیج نمی شوی. 

« گاهی این طور می شود؛ می افتی توی تله ای به نام خودت. از خودت و همه ی کارهایی که کرده ای وحشت می کنی. شک نداری که دیگر هیچ چیز درست نمی شود که همه چیز تمام شده و این تصور مثل سرطان کُل بدنت را خواهد گرفت. با بی خوابی شروع می شود؛ بعد با بی اشتهایی و بی حوصلگی ادامه می یابد و یکهو از اتفاقی که بی خبر درونت رخ داده جا می خوری و وحشت می کنی. درست مثل پریدن از یک خوابِ عمیقِ نیمه شب با صدای مهیب رعد و برق بهاری. واقعا به همین بدی.»

 

 

شمرده شمرده گفت:« می دونی یه زن توی دنیا چی رو بیشتر از همه دوست داره؟»

«مامانش؟»

چشم هاش برق می زد:« بچه ش رو. یه زن حتا وقتی هنوز ازدواج هم نکرده بچه ش رو بیشتر از کُل دنیا دوست داره. تو خیالش باهاش بازی می کنه، حرف می زنه و لباس تنش می کنه. حالا می دونی یه زن چرا به یه مردی می گه آره و قبول می کنه زنش بشه؟»

«چون دوستش داره؟»

«نه. چون به این نتیجه رسیده که دوست داره اون مرد بابای بچه ش باشه....»

 

 

کُشتی نقطه ی یادگیری زندگی است. این که چه طور باشی و چه کار کنی و چه قدر فرز باشی. اما به ازای این یاد دادن ها روحت را می گیرد. کورت می کند. گوش هات را خُرد می کند. با این حال تو از همه زشتی ات لذت می بری. پوست سر زانوها را مثل پوست کرگدن کلفت و سخت می کند اما به آن زبری دردآور هم افتخار می کنی. دماغ را له می کند. انگشت ها را تک تک می شکند. گردن درد و کمردرد می آورد اما تو بیشتر عاشقش می شوی.

 


مهدی افروزمنش باعث می شود با هر کار جدیدش امیدوارتر شویم به قلمش.

« سالتو __ مهدی افروزمنش / نشر چشمه »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٢
تگ ها : سالتو

زائری زیر باران

روز دوم ( شانزده روز قبل )، غروب که شده بود، دیده بودند که یکی از کبکها سر به نیست شده است و این بود که مرد، زن و پسر، از لابلای خرت و پرتهای زیر زمین گرفته تا پشت یخدان زهوار در رفته و صندوقهای پلیتی تو انبار و آت و آشغالهای پشت بام، همه جا را گشته بودند و عاقبت وقتی که پرهای کبک را رو بام همسایه پیدا کرده بودند و زن گفته بود:« کار، کار گربه است» مرد، بی اینکه معطل کند رفته بود و بچه های گربه را از تو انباری برداشته بود و انداخته بود تو کوچه و تا گربه به خودش بیاید و بجنبد و بچه هایش را یکی یکی به دهان بگیرد و به جای امنی ببرد، بچه های محله به گردن سه تاشان طناب انداخته بودند و دارشان کشیده بودند و حالا، دو تای دیگرشان که مانده بودند، روبام همسایه، زیر تخته پاره های یک میز از هم پاشیده، از گرما له له می زدند.

مرد گفت:

_گربه اومد.

زن گفت:

_کاریش نداشته باش. کبکا رو میذاریم زیر سبد.

زردی آسمان رفته بود و تاریکی غروب آمده بود.

زن از جا برخاست و کلید چراغ را زد. بعد، لخت و سنگین از پله های ایوان پایین رفت و به دنبال کبکها دوید و تا گرفتنشان و زیر سبد گذاشتنشان، نیمه نفس شده بود.

 

« زائری زیر باران __ احمد محمود / انتشارات معین »

 

 
 
  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٩

مه

تکیه داد به صندلی. چشم هایش را بست. پُر از فکر و خیال و خسته. تا نوبتش شود، همان طور میان خواب و بیداری نشست. روزهای آشنایی را به یاد آورد. روزهای تنهایی و بی کاری. اگر همین حدیث نبود، نسیم آن وقت ها از غصه دق می کرد. اگر همین نسیم نبود، او هم آن روزها را تاب نمی آورد. خودش را می دید در کنار نسیم، نشسته بر پشت وانتی که اثاثیه شان را می برد. وانت کند و سنگین در دست اندازها بالا و پایین می رفت. انگار که بر اسبی نشسته باشد و حیوان یورتمه برود. وانت ناگهان مثل این که در چاله ای افتاده باشد، تکان محکمی خورد و یحیی چشم باز کرد.

خوابیده بود یا خاطره می بافت؟ منشی هنوز همان طور سرگرم بود. سالن، خالی. آمد که چیزی بگوید، در اتاق باز شد و زنی که رو به رویش بود، دست به کمر و خنده به صورت، بیرون آمد. یحیی اجازه گرفت و بلند شد. بند کیف را بر شانه جابه جا کرد. با کمی خواب و خجالت پا گذاشت به اتاق. انگار که دوربینی در دست، دوربینی در سر داشته باشد، پُر حرکت و نامطمئن، پزشک را می دید با موهای فلفل نمکی درآمده از مقنعه، دست های آرام روی میز و عینکی بر نُک بینی. نشست. خالی زیر چانه، سیاه و برجسته. دقیق تر. چند موی کوتاه روی خال، چند چروک عمیق گوشه ی چشم ها، چند چاله ی کوچک زیر گونه ها.

« شما بچه دار نمی شی یا می خوای بچه ت رو بندازی؟»

 

« می دونی چی دلم می خواست؟ دلم می خواست یه خواهر داشتم. خیلی بده که آدم خواهر و برادر نداشته باشه. مخصوصا خواهر. اگه یه خواهر داشتم ازش می خواستم حتا یه لحظه هم از پیشم نره. هر چند، مرگ آدم ها رو فراری می ده. آدم وقتی با یه خواهر بزرگ می شه، یه آدم دیگه می شه. فقط خودش رو نمی بینه. می تونه یه وقت هایی باهاش درددل کنه. می تونه پشتش قایم شه. حتا می تونه گاهی فقط تماشاش کنه و خودش رو فراموش کنه. من همیشه فقط خودم رو دیدم.» 



« مه __ کامران محمدی / نشر چشمه »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٩
تگ ها : مه

بلبل

پنج سال است کتاب معرفی می کنم، راستش کارهای زیادی را تجربه کرده ام، از مدیریت آژانس هواپیمایی گرفته تا نقاشی و کاشیکاری و درست کردن سفره ی عقد حتی. اما راستش هیچکاری مثل معرفی یک کتاب خوب به من مزه نمی دهد. پنج سال پیش وقتی برای اولین بار فنجان چایم را گذاشتم کنار کتاب و عکس گرفتم ،هنوز انقدر باب نبود اینطور عکس ها. گاهی وقتی تعداد زیادی از این جور عکس ها را می بینم، به خودم می گویم به فکر عکس تازه باش، یک خلاقیتی نو، ایده ی جدید، اما گاهی دلم تنگ می شود برای گذاشتن فنجان قهوه یا چای کنار یک کتاب خوب، شاید یک جور نوستالژی بازی است برای من ...

...و اما پیشنهاد خواندن کتاب:

کتاب « بلبل » نوشته ی « کریستین هانا » ترجمه دوست ِخوبِ مترجمِ من« آفاق زرگریان»از نشر «کتابسرای تندیس» است. این کتاب توسط سایت گودریدز عنوان «محبوب‌ترین رمان تاریخی سال ۲۰۱۵»  را یدک می کشد و از پرفروش ترین کتاب های نیویورک تایمز در سال 2015 بوده، یکی از موضوعات جذاب برای من، وقایع و اتفاقاتی است که حین جنگ جهانی دوم رخ داده. قهرمان اصلی این کتاب یک زن است که در زمان جنگ جهانی دوم مجبور می شود خانه اش را در اختیار نیروهای نازی قرار دهد تا از خانواده اش مواظبت کند. چیزی که در این رمان جلب توجه می کند نگاه خاص و  پر رنگ نقش زنان در جنگ است، تا جایی که حافظه ام یاری می کند در بیشتر رمان ها با موضوع جنگ، زنان نقش چندانی ندارند و این مردها هستند که بار اصلی داستان را به دوش می کشند.

***پیشنهاد می کنم اگر کتاب « سلاخ خانه شماره ۵ » « کورت ونه گات » یا « وداع با اسلحه » « ارنست همینگوی » را خوانده اید و دوست داشتید، لذت خواندن رمان « بلبل » را از دست ندهید. 

 

اگر من در زندگی طولانی ام چیزی یاد گرفته باشم، این است که ما با عشق می فهمیم می خواهیم چه کسی باشیم؛ در جنگ می فهمیم چه کسی هستیم.

 

جوان های این دوره می خواهند هر چیزی را در باره هر کسی بدانند. آن ها فکر می کنند حرف زدن در باره ی هر مشکلی آن را حل می کند.

 

من به نسل صبورتری تعلق دارم. ما ارزش فراموش کردن و جاذبه ی ساختن یک زندگی نو را درک کرده ایم.

 

هر چند گاهی به خود می آیم و می بینم دارم ناخودآگاه به جنگ و گذشته ام و به کسانی که گم کرده ام، فکر می کنم. 

کسانی که گم کرده ام. به نظر می آید انگار من کسانی را که دوست داشتم، در جایی گم کرده ام.

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٤
تگ ها : بلبل

دو کوچه بالاتر

دو حبه قند توی فنجان ِ گل گاوزبان نسترن می اندازم. قیافه ی هاشم آقا، عطار سر کوچه می آید جلوی چشمم، یک تابلوی مقوایی فرو کرده توی گونی گل گاوزبان، « برای رفع دلتنگی ». انگار نمی داند دلتنگی است که به دنیا معنا می دهد. چه کسی گفته غم بد است؟ تمام هنر این دنیا زاییده ی غم است.

 

فردا؟ فردا همان روزی است که مامان فخری همیشه می گفت کسی ازش خبر ندارد. پس فردا می تواند آرزوی بی خواب کننده ی دیشب و شب های قبل تر را حقیقی کند. فردا می تواند به اندازه ی سفید برفی توی قصه مهربانی کند. فردا می تواند با خبرهای خوب ریسه بکشد و زندگی ات را چراغانی کند. فردا می تواند هر کاری بکند. چه خوب است این فردا.

 

« دو کوچه بالاتر __ مریم سمیع زادگان / کتابسرای تندیس »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦

آداب دنیا

خواندنش را به شدت پیشنهاد می کنم.

« وقتی می روی آن ور، تازه می فهمی محله ات را، کشورت را، نامردی ها و همه ی نکبتش را چه قدر دوست داری.»

« __ یعقوب یادعلی / نشر چشمه »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱
تگ ها : آداب دنیا

خلسه های زنانه

به تو فکر نمی کنم، امروز سعی می کنم از جای دیگری شروع کنم، بدون تو، بدون تکرار صبح ِ قشنگت بخیر عزیزم! بدون عطر قهوه یا چای که می گفتی تا نانوایی محل هم می آید. 
سینی صبحانه را می برم توی تخت، آب پرتقال را تو لیوان می ریزم، دلم می ریزد، موهایم را شانه می زنم و شبیه زن های قجری می بافم که انگشتانت لای موهایم نرود، چشم هایم را آرایش نمی کنم، خیره نشو به تو فکر نمی کنم.
امروز باید هشت ساعت وقتم را صرف پختن قرمه سبزی کنم یا هر کار دیگری که دیروز در لیست حماقت های ثبت شده ی دنیای زنانه ی من قرار می گرفت. از بین تمام کتاب ها معادلات دیفرانسیل را برمی دارم، تبدیلات لاپلاس را مطالعه می کنم، لعنت به تمام کلمات و خط و ربط ها، من به تو فکر نمی کنم.

« خلسه های زنانه __ مریم بیرنگ / نشر اختران »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱

← صفحه بعد