دو کوچه بالاتر

دو حبه قند توی فنجان ِ گل گاوزبان نسترن می اندازم. قیافه ی هاشم آقا، عطار سر کوچه می آید جلوی چشمم، یک تابلوی مقوایی فرو کرده توی گونی گل گاوزبان، « برای رفع دلتنگی ». انگار نمی داند دلتنگی است که به دنیا معنا می دهد. چه کسی گفته غم بد است؟ تمام هنر این دنیا زاییده ی غم است.

« دو کوچه بالاتر __ مریم سمیع زادگان / کتابسرای تندیس »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٦

آداب دنیا

خواندنش را به شدت پیشنهاد می کنم.

« وقتی می روی آن ور، تازه می فهمی محله ات را، کشورت را، نامردی ها و همه ی نکبتش را چه قدر دوست داری.»

« __ یعقوب یادعلی / نشر چشمه »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱
تگ ها : آداب دنیا

خلسه های زنانه

به تو فکر نمی کنم، امروز سعی می کنم از جای دیگری شروع کنم، بدون تو، بدون تکرار صبح ِ قشنگت بخیر عزیزم! بدون عطر قهوه یا چای که می گفتی تا نانوایی محل هم می آید. 
سینی صبحانه را می برم توی تخت، آب پرتقال را تو لیوان می ریزم، دلم می ریزد، موهایم را شانه می زنم و شبیه زن های قجری می بافم که انگشتانت لای موهایم نرود، چشم هایم را آرایش نمی کنم، خیره نشو به تو فکر نمی کنم.
امروز باید هشت ساعت وقتم را صرف پختن قرمه سبزی کنم یا هر کار دیگری که دیروز در لیست حماقت های ثبت شده ی دنیای زنانه ی من قرار می گرفت. از بین تمام کتاب ها معادلات دیفرانسیل را برمی دارم، تبدیلات لاپلاس را مطالعه می کنم، لعنت به تمام کلمات و خط و ربط ها، من به تو فکر نمی کنم.

« خلسه های زنانه __ مریم بیرنگ / نشر اختران »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱

هشت و چهل و چهار

لازم است، گاهی اوقات در زندگی لازم است آدم پایش را از روی گاز بردارد، راهنما بزند، آرام آرام بگیرد توی شانه ی خاکی، دستی را بکشد، پیاده شود و_ هر چند کوتاه _ نگاهی به پشت سرش بیندازد؛ به مسیرِ رفته و ردی که از خودش باقی گذشته.

« هشت و چهل و چهار __ کاوه فولادی نسب / نشر چشمه »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱

دو کوچه بالاتر

آقا جواد، اهل خدا و پیغمبر بود، محرم و صفر که می‌شد پرده‌ی سیاه می‌کشید روی دیوار خانه و بیرق «یا حسین» را علم می‌کرد سر در خانه‌اش. دهه‌ی اول محرم، همه جمع می‌شدیم خانه‌ی عمه عطی. ناهار ظهر عاشورا خورشت قیمه بود. زن‌های فامیل، سینی می‌گذاشتید برای پاک کردن لپه. حیاط بزرگ خانه‌ی آقا جواد پر می‌شد از دیگ‌های پلو و عطرِ زعفران. عمه عطی گلاب‌پاش برنجی را می‌داد دست من، هنوز هم عطر گلاب، من را یاد محرم می‌اندازد. آخر هر سال، محرم، من عاشق می‌شدم. عاشق آدم‌هایی که حتی اسم‌شان را نمی‌دانستم. توی خیالم، برای‌شان اسم می‌گذاشتم. یکی احمد می‌شد یکی مَمَد. رحمت هم داشتم توی بساطم. عشق‌های یک روزه! آن‌ها می‌آمدند توی هیئت سینه می‌زدند. ناهار می‌خوردند و می‌رفتند. من آن‌ها را با همان ته‌ریش و لباس سیاه، می‌نشاندم پای بساط عقد و عروسی. عشق توی خیال من هیچ‌وقت ناکام نمی‌ماند. همیشه آخرش وصل بود. تازه از بعضی‌هاشان، بچه‌دار هم می‌شدم. گاهی یکی، گاهی دوتا. از رحمان سه تا بچه داشتم. سینا و مینا و رویا، سه قلو زاییده بودم. آنقدر خیالبافی کردم تا بالاخره سر و کله‌ی عمید پیدا شد.

« دو کوچه بالاتر __ مریم سمیع زادگان / کتابسرای تندیس »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱

دو کوچه بالاتر

پنج سال است کتاب معرفی می کنم. پاراگرافی از کتاب را انتخاب می کنم و از جلد آن عکس می گیرم. هیچوقت فکرش را هم نمی کردم روزی کتاب خودم را معرفی کنم. « دو کوچه بالاتر » نوشته ی من است، تمامش مال من است. خوشحال می شوم بخوانیدش. شما که پنج سال با من همراه هستید این بار کتاب من را بخوانید. 

 

بابا دست به کمرش می زند و می گوید:« اینجا خانه ی خاله نیست که هر کاری دلتان بخواهد بکنید.» خانه ی خاله؟!...ما اصلا نمی دانیم خانه ی خاله چه شکلی است!... خاله شیرین آرایشگاه داشت. بابا چشم دیدن خاله را نداشت. می گفت او مشاطه است، بندانداز است. دوست نداشت ما، خانه ی او برویم یا او خانه ی ما بیاید. یک بار که من و مامان یواشکی می خواستیم به خانه ی خاله شیرین برویم، بابا توی کوچه مچمان را گرفت و قشقرق به پا کرد. من هیچوقت خانه ی خاله شیرین را ندیدم. مامان اگر می خواست ابرویی بردارد و مویی کوتاه کند، می رفت آرایشگاه خاله. معلوم نبود بابا، با خانه ی خاله شیرین مشکل داشت یا با خودش. وقتی مامان به آرایشگاه خاله می رفت، بابا حرفی نمی زد، اما رفتن به خانه ی خاله، قدغن بود. وقتی بابا گفت:« اینجا خانه ی خاله نیست...» پرسیدم:« مگر خانه ی خاله چه شکلی است؟» مامان چشم و ابرو آمد که حرف نزن. بابا اما جواب سوال ام را نداد و من هیچوقت نفهمیدم خانه ی خاله چه شکلی است.

« دو کوچه بالاتر __ مریم سمیع زادگان / کتابسرای تندیس »
  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٢

هشت و چهل و چهار

 

قدیم ترها مجرد نمی گفتند، می گفتند عزب. به عزب خانه نمی دادند. با عزب شوخی نمی کردند، به عزب نزدیک نمی شدند، و با عزب حرف نمی زدند؛ انگار جذام داشته باشد، یا گَری، یا چیزی در همین حدود. حالا کلمه ها و ترکیب ها شکل و شمایل بهتری پیدا کرده اند. دادستان دیگر درِ روزنامه ای را تخته نمی کند، توقیف ِ موقتش می کند. معلم دیگر شاگردش را کتک نمی زند، با کسر نمره جریمه اش می کند. گردن کلفت ها دیگر دست به کشورگشایی نمی زنند، انسان دوستانه با تروریسم مبارزه می کنند. صنعت بسته بندی حسابی رشد کرده. حالا دیگر مدت هاست که کسی نمی گوید عزب، و البته کماکان کسی به مجرد خانه نمی دهد، با مجرد شوخی نمی کند، به مجرد نزدیک نمی شود، و با مجرد حرف نمی زند.

« هشت و چهل و چهار __ کاوه فولادی نسب / نشر چشمه »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢

پیاده

 

یک...پدر در فاصله ای دور بهم اشاره می کند و می گوید: نجنگ...دو...توی اتوبوس کسرا مجله را بهم نشان می دهد و از دروازه عبور می کنیم...سه...غزل تکیه داده به دیوار و نگاهم می کند. موهایش خرمایی رنگ است و فضای کافی شاپ را دود برداشته...چهار...علیرضا دست می گذارد روی شانه ام. دوستم، برادرم، رفیقم. من باید مراقبت می بودم. نبودم. ببخش من را. ببخش...پنج ...گونه ام می سوزد. اشک توی چشمم دویده است. مادر در هاله ای از نور گم شده. فقط حس می کنم آن جا در نورها ایستاده و نگران نگاهم می کند...شش...تو ای ساغر هستی...به کامم ننشستی...نفس باید حبس باشد...هفت...غربت یعنی در جمع غریب بودن. این را چه کسی گفت؟ چرا صدا هست اما هیچ تصویری نمی بینم؟...هشت...فقط باید به این فکر کنی، زن و پول بقیه ش قصه س...نه...اشک مجالی نمی خواهد. فقط می آید. باید بیاید. باید خودش را رها کند و سرازیر شود، که شد...به درک...به درک...به درک...ده، ریدم به این زندگی...

« پیاده __ حمید بابایی / انتشارات مروارید »

  
نویسنده : مریم سمیع زادگان ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٦
تگ ها : پیاده

← صفحه بعد